كاروان
بستند همزمان سوى يار و ديار بار * جز من كه دور ماندهام از يار و از ديار
در آتشم ز فرقت ياران كه گفتهاند * از كاروان به جاى نماند به غير نار
اى كاروان كه بار دلوجان گرفتهاى * خوش مىروى برو كه خدايت نگاهدار
راه وطن بگير كه اين منزل غريب * آب و هواى آن نبود بر تو سازگار
اى بلبلان عاشق و اى طوطيان مست * آنجا كه يافتند به هند وصال يار
يادى كنيد از من گمگشتهآشيان * نامى بريد از من دلخون داغدار
عمريست كز جفاى تو اى چرخ زشت كيش * در حسرت گلى شدهام همنشين خار
دانم چرا ستيزه كنى با من اى فلك * خواهى به زينهار تو آيم به اضطرار
اى آسمان برو كه تو عاجزترى ز من * اى چرخ دور شو كه تو بيش از منى فكار
تيغ ملال هرچه توانى به من بزن * تير هلاك هرچه بخواهى به من بيار
من سخرهء تو نيستم اى چرخ دونپرست * من طعمهء تو نيستم اى گرگ لاشهخوار
شمشيرم ار برهنه بمانم مرا چه عيب * شيرم اگر به سلسله باشم چه احتقار ؟
بيچاره نيستم به تهيدستىام مبين * طبعم خزينهايست پر از درّ شاهوار
رو مىنهم به درگه يار اينم آبرو * تن مىزنم ز منّت غير اينم افتخار
هرگز نيازمند نگردد به هيچكس * آنجا كه مرد بخرد تن مىدهد به كار
دختر ايران
طبيب رنگ مرا خوب ديد و هيچ نگفت * گرفت نبضم و آهى كشيد و هيچ نگفت
شنيد دختر ايران خبر ز آزادى * عرق ز هر سر مويش چكيد و هيچ نگفت
به پير ميكده رمزى ز « راديو » گفتم * درون خرقه به حيرت خزيد و هيچ نگفت
به ناله مرد فقيرى ميان كوچه ز جوع * توانگرى همه را مىشنيد و هيچ نگفت
ز خوابگاه غنى ديد عكسى آهنگر * به فكر غرق شد و دم دميد و هيچ نگفت
ز من مبارزهء صنف كارگر چو شنيد * سياه شد لب خود را گزيد و هيچ نگفت
ز رنج كارگران خواجه را خبر كردم * پيالهء مى خود سركشيد و هيچ نگفت
به پيش شيخ گشودم كتاب « لاهوتى » * برهنه پا سوى مسجد دويد و هيچ نگفت