خزان مازندران
به فرمان يزدان به مازندران * به بستان ندادند ره بر خزان
خزان است و ليكن چو ارديبهشت * در اينجا نبينى يكى نقش زشت
بود دى ولى چون بهاران بود * گل باغ چون روى ياران بود
ز فيض طبيعت به مازندران * بود بىخبر باغبان از خزان
خزان را به مازندران راه نيست * ز ظلم خزان بلبل آگاه نيست
تو گفتى زمرّد برون زمين * پراكنده دست جهانآفرين
ز گلها فروزان هزاران چراغ * تو گفتى بهشت است بستان و باغ
چمن اطلس سبز پوشيده است * به زيبايى خويش كوشيده است
هزاران گل و لالهء بىنظير * به تن جامهها كردهاند از حرير
هوا مشكبوى و زمين لالهخيز * به دى ماه و آذر فضا مشكبيز
بود ابر آبستن از درّ ناب * فرومىچكد از دهانش گلاب
به هرجا كند ديدگان تو كار * درختان همه بنگرى باردار
به انگور بن قرمز انگورها * فروزان چو آويز بلورها
بود برگها چون زمرّد به رنگ * در آغوش خود ميوه بگرفته تنگ
چو گلگونهء يار انواع سيب * بياراست در اين مكان عجيب
در انظار بينندگان برگ و بار * در آغوش همچون دو دلداده يار
بدانسان كه بينى عروسى به تخت * همان گونه نارنج هم بر درخت
در اينجا طبيعت بود باغبان * كه خوش داند او ، رازهاى نهان
ز آهنگ مرغان به باغ اندرون * برد غم كند شادمانى فزون
ز آهنگ مرغان شيرين سخن * كند رقص در باغ سرو كهن
هزاران گل و لالهء رنگ رنگ * به هر گوشه روييده بر روى سنگ
* * چو خورشيد بر گنبد لاجورد * برد دل ز بيننده گلهاى زرد
چمن برده با نرگس تاجدار * سبق را ز گردون كوكب شعار
چو بر تخت شد نرگس تاجور * چمن نيز شد مخزن سيم و زر
چمن شد ز الماس نرگس غنى * به گلشن ببين فقر اهريمنى