در خاتمه اين را هم به عرض برسانم كه بنده و پدرم هر دو متولد و متوطن كرمانشاه و اجدادم اهل قم بودهاند و نيز مادرم اساسا قمى است ، حال شما مختاريد كه بنده را قمى بشناسيد يا كرمانشاهى بشماريد . عمرم در خدمت فرهنگ گذشته ، در كرمانشاه آموزگار و دبير و در كردستان دبير و ناظم و مدير دبيرستان و بازرس فنى و در چندين شهرستان هم رياست فرهنگ را عهدهدار بودهام . حاصل عمرم سه سخن بيش نيست خام بودم ، پخته نشدم ، ولى سوختم . »
گويا شاعرى خوشذوق و توانا بود و در آغاز جوانى در انجمن ادبى كرمانشاه كه به رياست محمد جواد شباب تشكيل مىشد از اعضاى ثابت آن بود و در ابتدا در شعر زجاجى تخلص مىكرد ، بعد آن را به گويا تبديل ساخت و در شعر بيشتر طبعش به غزلسرايى راغب بود و سرانجام در سال 1345 شمسى بدرود حيات گفت .
مردى در جستجوى سايهاش
در دل كوچههاى پيچاپيچ * مردى ، از درد و رنج مىناليد
تا بيابد نشان ز سايهء خويش * روى ديوار دست مىماليد
* * باد شلّاق خيس باران را * به تن سرد خانهها مىزد
شب توى كوچههاى پرگل و لاى * لخت و سرگشته دست و پا مىزد
* * ماه در ابرهاى تيره و تار * باز گم كرده بود راهش را
شهر مىشست در سياهى شب * دامن تيرهء گناهش را
* * روى تير چراغ ، مىلرزيد * چشم سرد و سياه فانوسى
در عزايش نمىكشيد فغان * در كليساى شهر ، ناقوسى
* * باد ، پا تا به سر ز باران خيس * تن خود را به شيشهها مىزد
مرد آواره ، كوچه در كوچه * سايهء خويش را صدا مىزد
* *