تا جلوه كرد موكب « سلطان گل » به باغ * در منتهاى خشم ! دى او را عنان گرفت
از اين تطاولى كه ز دى رفت بر چمن * از لاله جام باده ، ز سوسن زبان گرفت
باغى كه بود غيرت مينو ، ز خرّمى * با آذر دى ، آب رخش را خزان گرفت
در باغ از تناقض ارديبهشت و دى * دل داغدار گشت و ز حيرت تكان گرفت
تا گريد از مظالم دى بر چمن ، كنون * ابر سيه سراسر هفت آسمان گرفت
آن آفتاب دلكش ارديبهشت كو ؟ * در پرده از براى چه ؟ رخ را نهان گرفت
در باغ آنچه را كه خداوند داده بود * در يكنفس سپاه خزان رايگان گرفت
تنها نه آبروى چمن برد جور دى * از عندليب نغمه ، ز گل سايبان گرفت
شد زرد رنگ برگ درختان نظارهگاه * جاى هزار بوم به باغ آشيان گرفت
بادى وزيد كز اثرش در محيط باغ * از گل صفا ز بيد نگون سايبان گرفت
آذر : ز گل لطافت و از بوستان صفا * از باغ و راغ تابوتوان ، ناگهان گرفت
شرح و بيان جور خزان « گوهرى » بس است * دلهاى اهل دل غم از اين داستان گرفت
آيين عاشقان
باز كن اى ساقى رندان در ميخانه را * نيست با فرزانگان راهى من ديوانه را
خالى از هرگونه تزويريم پر از عشق دوست * با تهيدستى به ما دادند پرپيمانه را
عاشقان را سوختن آيين بود در روزگار * كى بود از سوختن وحشت من و پروانه را
دين و دانش رفت از دست اى خداوندان ذوق * تا به دست آوردهام اين گوهر يكدانه را
عشق آمد خانه در دل كرد و عقل از سر برفت * در بساط آشنايان نيست ره بيگانه را
گر دهندم آفتاب و ماه يا ديدار يار * اختيار از اين دو سازم صحبت جانانه را