بهار زندگىبخش
بهار زندگىبخشى ، من از چشم تو جان گيرم * گل پژمردهء باغم كه از نورت توان گيرم
جراحتها به دل دارم چو گل از خار هجرانت * بخوان اى بلبل خوشخوان كه تا روح روان دارم
در اين دنياى پروحشت ز هركس مىگريزم من * چو آهو در تك و تازم كه در صحرا امان گيرم
گل افسرده را مانم كه سوزم از لهيب غم * ببار اى ابر پررحمت كه عمر جاودان گيرم
خدايا غم چه مىخواهد از اين تنهاى سرگردان * كجا جويم ، دلارامى كه داد دل از آن گيرم
چنان مرغ گرفتارم در اين دنياى ظلمتخيز * شود روزى كز اين زندان رهى بر آسمان گيرم
ز مكر و حيله آزردم كجا صافى دلى جويم ؟ * صفاى « مريمى » باشد نشان از « زرنشان » گيرم
آشيان ناكامى
دلم هميشه براى بهار مىلرزد * براى نغمهء شاد هزار مىلرزد
دلم بخوانده به گوشم ، شكوه باران را * كوير جسم من از انتظار مىلرزد
دلم كبوتر خونين پر است و مىدانم * براى بردن پيغام يار مىلرزد
دلم چو اطلسى و غنچههاى نيلوفر * كه از ترنّم باد بهار مىلرزد
دلم چو بلبل شيدا به روى شاخهء گل * به فصل سرد خزان و شكار مىلرزد
دلم براى رهايى ، براى آزادى * چو پونه بر لب هر جويبار مىلرزد
دلم براى صداقت چو سوسن زيبا * ز دست پيك سحر بىقرار مىلرزد
دلم چو مرغ غمين در حصار جسم و تنم * پرشكسته و بىغمگسار مىلرزد
نگه كه اين دل من آشيان ناكاميست * دل رميدهء من غصّهدار مىلرزد
به خاطر دل « گوهر » بيا به خانهء او * كه از فروغ رخت شام تار مىلرزد