در آن شب
زمانه شعلهور مىشد ، زمين و آسمان مىسوخت * شب از تنهايى خود ، كهكشان در كهكشان مىسوخت
چنان در معرض درياى آتش عاشقان بودند * كه از هرم نگاه عشق ، مغز استخوان مىسوخت
چنان مىسوختم در خود كه در آن برزخ وحشى * عرق مىريخت روح من ، زبانم در دهان مىسوخت
در آن شب گيسوان آتش از عمق سياهيها * رها مىگشت در باد و تمام گيسوان مىسوخت
چه شبها شانههايت تكيهگاه غربت من بود * ميان شعلهها آن شانههاى مهربان مىسوخت
عطش بود و غريبى و بود و آتش در ميان مىريخت * تمام من ، تمام من در آن شب بىامان مىسوخت
براى حضرت على ( ع )
اين كيست اين بيكرانه ، اين مرد تنهاى تنها * مىآيد از سمت ابهام ، مىآيد از سمت رؤيا
يك كوفه غربت به دوشش ، يك بافه محنت به دستش * بر شانههاى ستبرش ، زخم خيانت شكوفا
در لحظههاى عبادت ، پروانههاى قنوتش * پر مىگرفتند آرام تا آنسوى آسمانها
مىرفت سوى يتيمان ، با دستهايى پر از نان * در چشمهاى زلالش ، بىتابى شرم پيدا
آيينهء آسمان بود ، تصويرى از كهكشان بود * آن بىنشان مثل صحرا ، آن بيكران مثل دريا
عقل از وجودش زمين خورد ، منطق به بنبست برخورد * شب پيش چشمانش افسرد ، او كيست ، آيا ؟ خدايا !