شب
شب است و فرصت اهريمن سيهكار است * مبند چشم ، كه چشمان فتنه بيدار است
نشستهايم در اينسوى ، پشت شيشهء صبح * صداى زندگى شب ، همچنان دلآزار است
به نقطهاى دل خود بستهايم بىپرواز * مدار گردش ما چون مدار پرگار است
كجاست در نفس باد شعر شور آهنگ * صدا ، صداى غم آهنگ ناى نيزار است
چگونه دار كشد در حصار « شيپورى » * چهار سوى تنفّس ، تمام ديوار است
شكسته شد حدّ چندين درخت از پاييز * چقدر سرو تنومند سبز ، بيعار است
خبر به شانهام از محنت گران ندهيد * كه كوههاى جهان روى دوشم آوار است
خليل گفت در آتش ، تبر گواهى داد ! * كه بت اگرچه از آهن بود نگونسار است
ز پشت ناحيهء سرخت اى بهار شهيد * صباح عافيت سبز من پديدار است
جاده
دشت ، اين دشت كه ميدان من و حيرانيست * جاده اين جاده كه مختوم به سرگردانيست
دل فرو كندن از اين كهنه خراب آسان است * فكر آبادى دل كن ، همه جا ويرانيست
عشق در محبس سنگيست گرفتار به خويش * در ديارى كه در آن رابطهها ، سيمانيست
فصل مظلوم زمان ، رخت سيه پوشيده است * قرن ما ، قرن عزا ، قرن مصيبتخوانىست
در بهار دل يك گل غايب دارم * كه در آنسوى افق در پى عطرافشانيست