از تبى سرشارها
در بهارستان سبز بيشهء پندارها * فكر گل آشفتگى دارد ز جور خارها
چهرهء تاريخ انسان را به خون آغشتهاند * شمرها ، تيمورها ، چنگيزها ، تاتارها
تا انا الحق ، لب شعار مكتب منصورهاست * هست در دشت شهادت رنگ بر پا دارها
از سبك رفتارهاى لاابالى ، دور نيست * رقص شادى در مزار قدسى ايثارها !
زيستن را دل تعفّن ، ارزيابى مىكنند * ريشه در بطن لجن دارند اين مردارها
برج و بارو ساختند از كاسهء سرهايمان * در موازات حماقت از تبى سرشارها
مركز هستى بجز يك نقطه حرفى بيش نيست * در طواف واضح تكرارى پرگارها
خون عاشورائيان را بازپس خواهد گرفت * از يزيدان زمانه ، نهضت مختارها
با زمزمهء عاطفه
من شاخهء خشكم ، ز كرم بارورم كن * با زمزمهء عاطفه پربرگ و برم كن
در ظلمت اين فاصلههاى همه مبهوت * با مطلع خورشيد ، تو نزديكترم كن
من غيرت خورشيد شب دخمهء سردم * تعبير به يكذرّه كن و مختصرم كن
پرواز بده جان مرا تا به نهايت * تسخير سفر با نفس بالوپرم كن
يكذرّه از آيينهء خورشيد صداقت * در ظلمت ره ، توشهء راه سفرم كن
اى هرم تن كورهء پرجوش تكلّم * آتش به دل روشن آتش سيرم كن
لبخند آفتابى
تاريك خانهء دل تنها مرا بس است * يك پنجره براى تماشا مرا بس است
در مرگ تلخ ثانيههاى عزيز عمر * اشكى در آستين ، مهيّا مرا بس است
با لوث شب ، زدوده شود از خيال من * لبخند آفتابى فردا مرا بس است
بر نالههاى داغ ملال كويرىام * يك قطره از تبسّم دريا مرا بس است
دور از گزند ديدهء آشوبيان روز * گلگشت در حوالى رؤيا مرا بس است
معراج ، نيست درخور بال نحيف من * پرواز تا قلمرو عنقا مرا بس است
در مرگ من ، مباد كه بر سر زنيد مشت * يك آه ، يا كلام دريغ مرا بس است