رهزن دين
خسرو حسنى و شكرلب و شيريندهنى * لاله رخسار و سمن پيكر و گلگون بدنى
نيست پيدا دهنت هيچ و در اين حيرانم * كه تو با هيچ ، سخن گويى و شيرين سخنى
گر به رخسار تو شيرين نگرد جا دارد * همچو فرهاد كند پيشهء خود كوهكنى
قصّهء زلف تو كوته نكنم در بر جمع * تا بدانند پريشان كن هر انجمنى
راستى از قد دلجوى و جمال نيكو * زيب بستانى و زينت ده باغ و چمنى
در چمن با قد چون سرو چو بر لاله چمى * راستى رهزن دين آفت چين و ختنى
در جهان مرد و زنى نيست كه پابستت نيست * چه بلايى تو كه غارتگر هر مرد و زنى
از نى كلك تو « گلشن » همه شكر ريزد * تا اسير غم آن خسرو شيريندهنى
راز دل
دل تواند آگه از راز نهان سازد مرا * ليك نتواند كه آگه زان دهان سازد مرا
راستى را بگذرد هرگاه چون تير از برم * قامت از بار غمش خم چون كمان سازد مرا
پير گشتم ساقيا از حادثات چرخ پير * بادهء صدساله كو تا نوجوان سازد مرا
از زمين تا آسمان بر گردنم منّت نهد * گر فلك خاك در آن آستان سازد مرا
در دلم رازيست پنهان خضر وقتى بايدم * تا كه او آگاه از اين راز نهان سازد مرا
مىبرد روزى به كوى او غبارم را نسيم * منع اگر « گلشن » ز كويش باغبان سازد مرا
تير آه
آن دلى كه دور از تو داشتم ز غم خون شد * با سرشگم از ديده قطره قطره بيرون شد
بىدهان شيرينت همچو كوهكن ما را * آه سينه چون شبديز اشك ديده گلگون شد
رفت از بر خوبان ، زاهد رياپيشه * خوب شد كه اين شيطان از بهشت بيرون شد
عاشقم بر آن ليلى كز فراق رخسارش * گم به هر بيابانى صد هزار مجنون شد
گرچه بىپروبالم از فراق كى نالم * كآنچه بر سرم آمد زين سپهر وارون شد
چاكچاك شد گردون سينهاش ز بس هر شب * تير آهم از هجرت از زمين به گردون شد
دوش شيخ را گفتم خرقهء ملمّع كو ؟ * گفت دى به ميخانه بهر باده مرهون شد
مرد آخر از عشقت « گلشن » و تو سنگين دل * از كسى نپرسيدى رفت در كجا ، چون شد ؟