سرنيزهها به پيش !
خمپارهها به دست !
بايد كه رفت و گفت :
اى بردهها ، خموش !
اين است آنچه هست :
بايد كه دست زور
با دست زور بست !
* امّا . . . به رغم خصم
عصيان فقر از دل بس سينهء ستبر
مىطوفد و خداى طلا مىكشد به خاك
سوداگران مرگ !
ميدان جنگ هرچه جهانسوز و سهمناك
قومى كه مرده است دو صد بار تاكنون
آن را ز مرگ ، در دل خمپارهها چه باك ؟
آخر چقدر . . . تشنه در اين وادى خموش
لخت و پريش و گرسنه و زندگى به دوش
سرگشته ملّتى به فسون سرابها ! ؟
حسرتفزاى ديدهء خونبار زندگيش !
گمگشته در بسيط تبآلود آبها !
* خاموشى و سكوت ، حديث گذشتههاست
اى مردهخوار غاصب غارتگر پليد !
خاموش ؟ مصر ؟ چسان ؟ تا به كى ؟ چرا ؟
اين سينهء من است ، همين تنگه كاينچنين
آسوده حال قلب تبافزاش مىدريد !
. . . . .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2901
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٩٠١