بس خون بىدريغ كه در بيكران « نيل »
پاشيده شد به خاك و به كام طلا فسرد
بس خواستها كه هيچ شد و نسلها كه رفت . . .
بس نغمهها كه ناله شد و عشقها كه مرد
بس رشتهها ز خانه و فرزند و شوى و مام . . .
با دست زور ، در دل شبها ز هم گسيخت
در چنگ مرگ ، پيكر عريان زندگى !
بس سالها كه مرد و به سر خاك مرده ريخت . . .
* در محبس مخوف و نفسسوز ايدهها . . .
اى بس اميد زنده كه در سينهها شكست
بس مادر پريش كه با داغ كشتگان
بىيار و بىپناه به خاك سيه نشست . . .
* بس اشكها كه ريخت ز چشمان روشنى
بر دامن پليد فسون فسانهها . . .
مأيوس و دربهدر !
بس قلب پاك از طپش افتاد و خاك شد !
در جان شكاف مدفن سرد زمانهها . . .
* بس سالها كه سوخت ز بيداد بردگى
ناكام و بىنصيب :
قومى اسير ، در تب صحراى تشنهكام . . .
بس گامها كه خرد شد اندر تلاش روز
با حيله و فريب ،
تا ديو زور ، تشنه نخوابد ، به گاه شام !
*
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2899
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٨٩٩