آرى گذشت و رفت بسى روز و سال و قرن
روز سياه ، سال سياه و قرون تار
گه خلق عور ! زنده به گور سياهچال
تا اينكه مرگ عاقبت از پا فتاد و مرد . . .
منفور و سرشكسته و مقهور و بىقرار
* * * بار دگر گذشت زمان از بسيط درد . . .
از ملّتى ، به آتش و خون ، ياد مىكند . . .
دادى اسير ، خسته ز بيداد قرنها . . .
با شعلهها سركش عصيان عشقها . . .
در بيكران تبزده ، بيداد مىكند !
اشكى نهفته مىچكد از ديدهء زمان
قلبى شكسته مىرمد از سينهء زمين
شب مىطپد به خاك و خدايان مردهخوار
آزردهخاطر و غمزده ، بىتاب مىشوند !
در گيرودار كشمكش مرگ و زندگى
تك ميلههاى محبس فرياد بردهها
با چنگ روز ، در دل شب ، آب مىشوند !
* اهرام مصر ، خسته ز خاموشى قرون
بر قلب غرب ، خندهكنان چنگ مىزنند !
با رنگ عشق ، عشق به فرداى زندگى
بر چهره سياه قرون ، رنگ مىزنند !
* جمعى سياهكار . . .
آماده مىشوند !
سربازها به صف !
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2900
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٩٠٠