آسمان داند و اين قلب طپش مرده كه عشق * با من شاعر سرگشته چها كرد . . . چها
تا كه سيراب كند كام مرا ز آب حيات * بر سرابى هوس آلوده رها كرد . . . رها
* * اينك اينسان منم ، افتاده تك و بىكس و يار * پاى لبتشنهسرابى لب يك چشمهء مات
چشمهء بىتبوتابى كه سرشك دل من * چشمهاش كرده ! چه آبى ! چه سرابى ! هيهات
گفتگو
گفتم اى پير جهانديده بگو * از چه خم گشته بدينسان كمرت ؟
مادرت زاد به اين صورت زشت ؟ * يا كه ارثيست تو را ، از پدرت ؟
* * ناله سرداد كه فرزند مپرس * سرگذشت من افسانهپرست
آسمان داند و دستم كه چسان * كمرم تا شد و تا خورده شكست
* * هرچه بد ديدم از اين نظم خراب * همه از ديدهء قسمت ديدم
فقر بدبختى خود در همه حال * با ترازوى فلك سنجيدم
* * تن من يخ زده در قبر سكوت * دلم آتش زده از شورش تب
همهشب تا به سحر لخت و ملول * آسمان بود و من و دست طلب
* * عاقبت در خم يكعمر تباه * واقعيّات به من كج كردند
تا ره چاره بجويم ز زمين * كمرم را به زمين كج كردند
اهرام خستهاند
در طى قرنها . . .
قرن از پى قرون . . .
سرگشتهتر از اشك شبآويز ابرها . . .
در ظلمتى سياهتر از قلب قبرها . . .