قسمتى از يك چكامه
اى كاش كه مىبودم مستغرق رؤياها * تا ديده همىبستم از ديدن پيداها
اى كاش مرا خاطر مىبود چنان فارغ * تا رنج نمىبردم در حلّ معمّاها
از پرسش بىپاسخ ، جانم به فغان آمد * شو خانهخراب اى عقل ، اى خانهء آياها
از ننگ به تنگ آمد جانم ، چه توان كردن * تا ثبت كنم نامى در دفتر رسواها
آن قطرهء بارانم كز ابر چو برخيزم * آرام نمىگيرم جز در دل درياها
دشوارى گيتى را بگرفت توان آسان * امّا چه توان كردن بااينهمه امّاها
گمراهى قومى را در وادى خودخواهى * موسى نكند چاره با آن يد و بيضاها
اسرار نهان فاش است در ميكدهها زين رو * بر مست نمىآيد بيرون كس از آنجاها
گر چشم ز خود پوشى صد نكته فروخوانى * در خندهء ساغرها در گريهء ميناها
زيبايى خلقت را با ديدهء دل بنگر * در جلوهء قامتها در پرتو سيماها
من راز سعادت را روشن به تو مىگويم * رازى كه اگر گويند ، گويند به ايماها
جز مهر على راهى تا منزل جانان نيست * باقى همه بيراهه ، پيچ و خم دعواها
گر مهر على دارى هر كار كه خواهى كن * فارغ ز غم امروز و انديشهء فرداها
او مظهر انعام است ، انعام على عام است * كى تلخ بماند كام بااينهمه حلواها
اى سرور انس و جان اى برخى خاكت جان * تو منعم ، ما محتاج ، ماييم و تمنّاها
جز از او نمىزيبد با خيل گنهكاران * اين لطف عنايتها وين حسن مداراها
تو منبع ارشادى تو لطف خدادادى * تو مايهء ايجادى ، سرمنشأ انشاها
اسرار نهانى تو ، محبوب جهانى تو * آرامش جانى تو در اين همه غوغاها
جانها به فداى تو ، ماييم گداى تو * چشمى به كرم بگشا بر روى گدا ، شاها
لطف تو بود حافظ تا كشور ايران را * ايران نشود حيران در ظلمت يلداها
اين ملك مصون ماندهست از چشم بد اغيار * با آنكه به نيك و بد كردهست تماشاها
ديدهست شرارتها از دست سكندرها * بردهست حرارتها در قصّهء داراها
از روم و عرب گاهى ديدهست چه زحمتها * وز ترك و مغول چندى ديدهست چه يغماها
در حادثهء چنگيز دادهست بسى سرها * در واقعهء تيمور ديدهست بس ايذاها
يكچند تطاولها ديدهست ز پايينها * يكچند تجاوزها ديدهست ز بالاها
با اين همهء احوال ، با لطف خداوندى * رستهست ز محنتها با جهد و تقلّاها