به اقتفاى مسعود سعد
افسرده دل از جفاى دورانم * آزادهام و اسير زندانم
از روز نخست گوئيا گردون ، * با اختر نحس بسته پيمانم
چون آتش مانده زير خاكستر * من چشمبهراه باد و طوفانم
مقهور دو سنگ آسيا گشته * سرگشته ميان پتك و سندانم
در معرض خشم آتش و دودم * در معبر سوز برف و بارانم
آشفته بود همى مرا دفتر * شيرازه گسيخته است ديوانم
گه آلت دست حسرتم بينى * گه پاى به بند يأس و حرمانم
كر كرده دو گوش خلق فريادم * بررفته به چرخ چارم افغانم
پژمردگى است چيره بر جسمم * افسردگى است آفت جانم
از چار طرف مرا ببارد تير * آماجگه هزار پيكانم
سربسته همىبگويمت اى دوست * در خانهء خويشتن گروگانم
با آنكه به خانه اندرم گويى * آوارهء كوه و دشت هجرانم
دلشورهء مبهمى فكندم پوست * تبلرزهء غم شكست ستخوانم
مانند پيادهاى به ره مانده * شطرنج حيات را هراسانم
هر لحظه حريف ، كيش من گويد * در عرصهء زندگى نه سلطانم
بر صحنهء نرد هستىام كشته * در ششدر غم نشسته مهمانم
گويى كه در اين فراخنا ميدان * چون گوى در انتظار چوگانم
دست از سر من نمىكشد اندوه * غم مىنكند رها گريبانم
فردا كه دو ديده وا كنم بينم * افسرده دل و نژند و پژمانم
اندوه و محن كه خانشان آباد * آخر زچهرو نموده ويرانم
گيرد همه روزگار بر من سخت * يكلحظه چرا نگيرد آسانم
در گردش روزگار مهرى نيست * خون ارچه همىچكد ز مژگانم
خونى كه به عمر خوردهام بينى * در گردش هر وريد و شريانم
با خاطر جمع گويمت اى دوست * در مجمع دوستان پريشانم
بر گفتهء خلق گر كه بىدينم * در باور خلق گر مسلمانم
نه بيم از آنكه شهرهء اينم * نه فخر بدانكه فتنهء آنم