داستان ما مپرس
آفتابيم ، آتشيم از سوز جان ما مپرس * شعلهء گردون نشينيم از نشان ما مپرس
عمر آتش پاى ما چون اخگر روشندميست * گر مسيريم از عبور كاروان ما مپرس
شاخ نوريم و چو نخل موم مىگرديم آب * شمع بزميم از گداز استخوان ما مپرس
سيل پرشوريم آرامش سراغ از ما مگير * رود پرجوشيم از اشك روان ما مپرس
رازها در سينهء گلها بود اين باغ را * سير دامان چمن كن از مكان ما مپرس
چون كباب از سينه بوى سوختن گل كرده است * شعلهزا و نالهايم از دودمان ما مپرس
گويد از راز شكستن قصّهء سنگ و سبو * روزگار ما ببين و داستان ما مپرس
سينهها لبريز غم عشرت به بزم ما مجوى * خون دل بين از شراب ارغوان ما مپرس
هيچ مرغى را دگر جا نيست بر شاخ گلى * در قيامتگاه برق از آشيان ما مپرس
« نيست حاجت بر بيان آنجا كه مىباشد عيان » * ساز ما گوياست از سوز نهان ما مپرس
گشت رودستان خون از زندهرود ما مگوى * شد بهارستان داغ از اصفهان ما مپرس
قصّهء شهر سحر گوى از ديار ما مگوى * از جهان بىغمان پرس از جهان ما مپرس
ماه چون سرپنجهء شير ، اختران دندان گرگ * در شبى بر وحشتيم از آسمان ما مپرس
مىخزد چون مار خاكى چشمه و زهر است آب * مىوزد بادى چمن سوز از خزان ما مپرس
خيزد از آهنگ پاى دل صداى گرم سوز * همچو برق ، آتشزبانيم از فغان ما مپرس
شور گردابيم ، بىتابى به روز ما مباد * روح موجيم از خروش بىامان ما مپرس
ترزبانان سخن پيوسته در ميخانهاند * مست فيضيم از بهار جاودان ما مپرس
مست فرياديم چون « صحّت » سكوت از ما مخواه * نغمهپرداز جنونيم ، از بيان ما مپرس