پرتو خورشيد
چو خور از خاوران پرتو برافكند * ز زر بر روى گيتى زيور افكند
هنوز از كوه رخ ننموده خورشيد * به گردون پرتو زرّين درافكند
فروغ مهر گويى بامدادان * ميان خرمن ابر آذر افكند
چنان كاندر شب جشن سده ، مُغ * به گرد آورده هيزم اخگر افكند
و يا بافندهء ديباى زربفت * به تار سرخ در پود زر افكند
بسان تفته آهن ماند آن ابر * كه اندر كورهاش آهنگر افكند
و يا چون زرّ سرخ تاب داده * كه اندر بوته دست زرگر افكند
به ديبه سرخ ماند دامن كوه * بدان تابش كه مهر از خاور افكند
خروس از شادمانى بانگ برداشت * به گردون بانگ شادى اندر افكند
چو خوبان بهشتى شاخ بادام * پرند سيمگون اندر برافكند
بهشتى جامهاى از سرخ ديبا * درخت ارغوان بر پيكر افكند
اقاقى باز گل بر گردن آويخت * شقايق باز مى در ساغر افكند
هزار آوا ميان گلستان باز * نوايى دلكش و جانپرور افكند
يكى مرغ اين سخن با او همىگفت * كز آن در باغ شورى ديگر افكند
كه گر گل در گلستان سر برافراخت * بنفشه از چه در بستان سر افكند
« صبا » اين چامه را زان مرغ آموخت * به نوك خامهاش در دفتر افكند
بهاريه
بهار آمد بهارى نغز و نيكوى * پر از لاله شده هر دشت و هر كوى
گل سورى به باغ اندر شكفت است * شتابيد از براى ديدن اوى
فزايد جان به گاه نوبهاران * كنار جويباران شستن روى
خوشا گاه سپيدهدم به بستان * بنفشه دسته كردن بر لب جوى
روان تازه بخشد شامگاهان * ميان باغ هر شب بوى شببوى
اگر روزى به راغ اندر خرامى * سپر غم آيدت تا روى زانوى
چرد اندر ميان لالهها رنگ * چمد اندر ميان سبزه آهوى
ز خاك باغ ، بوى مشك خيزد * نشستن چند اندر كاخ و مشكوى