بوسه از ساغر زرّينمهش گير كه مست * از سراپردهء سلطانى كيوان آيى
دامن باغ و بهاران منه از كف زنهار * كه رود عمر و تو از رفته پشيمان آيى
* *
شادى ار مىطلبى از سفر خاك وطن * خوش بود آنكه ز هر نقطه به گيلان آيى
در صفايى كه نه در خلق دگر جاى جهان * بهتر آن است بدين نادره سامان آيى
هم به گلچينى باغ و چمن و دامن كوه * همه به مهمانى امواج خروشان آيى
از بر مزرعهها بگذرى و ديده به ابر * با عطشناكى مرغان بيابان آيى
عطر شالى كندت مست و لب چشمه آب * محو افسونگرى ماده غزالان آيى
با سلامى برى از پير دروگر دل پاك * بىتكلّف ز كلامى به سر خوان آيى
خون خورشيد در اقصاى خزر بينى و شب * باز حيرتزده از گردش دوران آيى
در گذار شب جنگل كه غريب است و سياه * خسته در ايمنى كلبهء دهقان آيى
تاب آتش دهدت گرمى شيرين زان دست * كه تو ناخواسته در كيش نياكان آيى
فرّخ آن لحظه كه رويينهروان از مى ناب * چون سياوش بدر از شعلهء حرمان آيى
* *
بگذر از جاده ماسوله كه در طول بهار * از گل عاطفه انباشته دامان آيى
قدمى نيز بنه بر ارم لاهيجان * تا از آن حسن خداداده به هيجان آيى
هم در اين خطّه اگر زاير علمى و عمل * بر سر تربت سرلوحهء عرفان آيى
شيخ زاهد كه ز نظّارگى بارگهش * با دلى صافتر از جذبهء ايمان آيى
ور كه پاس هنرت باشد و فرهنگ و سخن * بر سر خاك ابرمرد سخندان آيى
اوستاد ادب ملك معين آنكه شمرد * انجمى واژه كز آن مشغله حيران آيى
هان گذارى هم از آرامگه كوچك من * گر به ديدار بزرگان ز دلوجان آيى
* *
فرودين آمده آه اى گل زيبا چه شود * كه تو هم همره گلها به گلستان آيى
نقش پيوند گل و بلبل و پروانه به باغ * بينى و با دل من بر سر پيمان آيى
نى غلط گفتم پيرانه سر از من چه اميد * كه تو چون ماه برون در شب باران آيى
شرم بادا ز خزان ابدت اى دل اگر * مست ميناى گل و نكهت ريحان آيى
« صالحا » بىرخ ياران سفركرده ز ما * عمر را گو چه دريغ ار كه به پايان آيى