يادگار سفر شيراز در كنگره بزرگداشت سعدى
در ديار دوست
بوى جان مىرسد از خاك ره جانانم * خواجه برخيز كه مشتاق حضور از جانم
زاير تربت شيخم من و معذورم دار * گر ، به ايوان تو ناخواندهترين مهمانم
خسته از راه درازم به خدا رخصت بخش * تا غبار مژه از گريه فروبنشانم
قدحى درده و بزدا ، عطشم را هرچند * پيك دريايم و پيغامبر بارانم
توسن بخت ندانم ز چه گرداند عنان * كه ز صحراى غم آورد بدين سامانم
شهر شعر است و محبّت بزن اى دل فالى * بو كه بستر به همين طرفه مكان افشانم
دلم از نالهء زاغان خزان گشت تباه * جان به قربان تو اين بلبل خوشالحانم
باده با دوست كشيدن سفر عرش صفاست * مست جام تو در اين ميكده صدچندانم
چند روزى به پناهت گذرانم پنهان * گرچه از پنجه غم وا نرهد دامانم
شويم اوراق خود از ابر بهار شيراز * تا كه تقديس به نام تو شود ديوانم
گرچه مقرون مرادم تو ببخشاى مرا * برگ راهى كه به حق مستحق احسانم
ميزبانا اگر از نام و نشانم پرسى * « صالح » ام شاعر دلخستهاى از گيلانم
گيلان
خوش بود گر به طربخانهء گيلان آيى * كه در آن فارغ از انديشهء رضوان آيى
نقل اشكى دوسه بفشان چو من از غايت شوق * كه به ديدار عروسى خوش و خندان آيى
پاى بر ديده ما نه همه اى آيت لطف * گر بر اين گستره در كسوت مهمان آيى
نفسى رايحهء شهرت خاكش بشنو * تا به شوريدگى مرغ غزلخوان آيى
باغ در باغ همه سبز و گل اندر گل سرخ * تا تو در دايرهء نعمت الوان آيى
ساحت جنّت اگر چند بسيطيست عزيز * بر بساطى فرحانگيزتر از آن آيى
رگى از ابر بهارش كندت زنده اگر * به جگر تشنگى خار مغيلان آيى
غافل از جان ز تماشاى طبيعت منشين * كه در اين آينه محو رخ جانان آيى
مهر محراب افق جو كه به سجّادهء دشت * در نيايش ز توانايى يزدان آيى
قاف عشق است بلنداى خيالش اى دل * بو كه در همرهى مرغ سليمان آيى
بگذر از حاشيهء جنگل سبزش كه بسى * زنده دل از دم عيساى بهاران آيى