تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2228

مساهمون:

ص٢٢٢٨
يادگار سفر شيراز در كنگره بزرگداشت سعدى

در ديار دوست

بوى جان مىرسد از خاك ره جانانم * خواجه برخيز كه مشتاق حضور از جانم زاير تربت شيخم من و معذورم دار * گر ، به ايوان تو ناخوانده‌ترين مهمانم خسته از راه درازم به خدا رخصت بخش * تا غبار مژه از گريه فروبنشانم قدحى درده و بزدا ، عطشم را هرچند * پيك دريايم و پيغامبر بارانم توسن بخت ندانم ز چه گرداند عنان * كه ز صحراى غم آورد بدين سامانم شهر شعر است و محبّت بزن اى دل فالى * بو كه بستر به همين طرفه مكان افشانم دلم از نالهء زاغان خزان گشت تباه * جان به قربان تو اين بلبل خوش‌الحانم باده با دوست كشيدن سفر عرش صفاست * مست جام تو در اين ميكده صدچندانم چند روزى به پناهت گذرانم پنهان * گرچه از پنجه غم وا نرهد دامانم شويم اوراق خود از ابر بهار شيراز * تا كه تقديس به نام تو شود ديوانم گرچه مقرون مرادم تو ببخشاى مرا * برگ راهى كه به حق مستحق احسانم ميزبانا اگر از نام و نشانم پرسى * « صالح » ام شاعر دل‌خسته‌اى از گيلانم

گيلان

خوش بود گر به طرب‌خانهء گيلان آيى * كه در آن فارغ از انديشهء رضوان آيى نقل اشكى دوسه بفشان چو من از غايت شوق * كه به ديدار عروسى خوش و خندان آيى پاى بر ديده ما نه همه اى آيت لطف * گر بر اين گستره در كسوت مهمان آيى نفسى رايحهء شهرت خاكش بشنو * تا به شوريدگى مرغ غزلخوان آيى باغ در باغ همه سبز و گل اندر گل سرخ * تا تو در دايرهء نعمت الوان آيى ساحت جنّت اگر چند بسيطيست عزيز * بر بساطى فرح‌انگيزتر از آن آيى رگى از ابر بهارش كندت زنده اگر * به جگر تشنگى خار مغيلان آيى غافل از جان ز تماشاى طبيعت منشين * كه در اين آينه محو رخ جانان آيى مهر محراب افق جو كه به سجّادهء دشت * در نيايش ز توانايى يزدان آيى قاف عشق است بلنداى خيالش اى دل * بو كه در همرهى مرغ سليمان آيى بگذر از حاشيهء جنگل سبزش كه بسى * زنده دل از دم عيساى بهاران آيى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2228 | سيد محمد باقر برقعى