تضمين غزل سعدى
من كه مشكل سبب گرمى بازار تو باشم * پس چرا همره دل در پى آزار تو باشم
بهتر آن است كه در پاى تو چون خار تو باشم * من بىمايه كه باشم كه خريدار تو باشم
حيف باشد كه تو يار من و من يار تو باشم * هرگه انديشه كنى تا كه دلى در رسن آرى
روى هر زن ز پس موى شكن در شكن آرى * بر لب بام و سر كوچه بسى مرد و زن آرى
تو مگر سايهء لطفى به سروقت من آرى * كه من آن پايه ندارم كه به مقدار تو باشم
گر رها سازى و گر بازگشايى به كمندم * ور دهى نوشم و گر نيش رسانى ز گزندم
پادشاه سخنستم من و با طبع بلندم * خويشتن بر تو نبندم كه من از خود نپسندم
كه تو هرگز گل من باشى و من خار تو باشم * نقش روى تو كشاند دل من باز به سويت
تا مگر بر سرم افتد گذر سايهء مويت * سوزم اسپند گرم دست دهد آتش رويت
گذر از دست رقيبان نتوان كرد به كويت * مگر آن وقت كه در سايهء زنهار تو باشم
دلم از ديده روان است و به لب آمده جانم * رمقى بيش نماندهست ولى بر سر آنم
كه در اين مرحله ديگر نكنم باز دهانم * من چه شايستهء آنم كه تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشى كه سزاوار تو باشم * من چه گويم كه تو در مرحلهء حسن بلندى
قصّه كوتاه كنم تا نرسد بر تو گزندى * سخن از وصف تو گشتهست چو پيمانهء قندى
خاك بادا تن « سعدى » اگر او را نپسندى * كه نشايد كه تو فخر من و من فخر تو باشم
صبح بناگوش
بوى بهار مىدهد آغوشش * زان سنبلى كه ريخته بر دوشش
بر صبح نوبهار نبندد دل * آنكس كه ديد صبح بناگوشش
در تابوتب كشد دلِ زاهد را * درياى پرتلاطم آغوشش
دل را اسيرِ دام بلا سازد * بالاى بىبلاى سيهپوشش
در جان شرار عشق برافروزد * لبهاى بوسهپرور خاموشش
فصلِ بهار و موسم گل ، يا رب * ياد « على » مباد فراموشش