ديدم هزار خرمن خاكستر خيال * در شعلههاى سركش رؤياى زندگى
رنجور و خسته گشت تن ناتوان من * در زير دست و پاى تمنّاى زندگى
در طول عمر ضايع و بربادرفتهام * نفعى نبردم از سر سوداى زندگى
هرگز اسير رنگ مشو تا چو من شوى * مجذوب رنگ و روى دلاراى زندگى
اين بىثبات صحنه كه نامش بود جهان * در چشم « صارمى » نبود جاى زندگى
رهزن خيال
افزوده بر وجاهت روى تو موى من * دل شد اسير موى تو ، قربان روى تو
آن چيست كرده سر ز گريبان شب برون * صبح است يا فروغ سحر يا گلوى تو
پنداشتم كه غنچه به دندان گرفتهاى * در هم بريخت كاخ گمان گفتگوى تو
زلفت مگر به دست نسيم سحر فتاد * كز هر طرف گذشته ، بهجا هشته بوى تو
اى رهزن خيال چه كردى كه بين خلق * مشهور خاص و عام بود خلق و خوى تو
خود مىگريزى از بر ما ليك مىكشد * نقش خيال روى تو ما را بهسوى تو
كى مىتوانم از سر كويت گذر كنم * پايم شكست بسكه دويدم به كوى تو
دانى كه « صارمى » نكند هرگز آرزو * جز ديدن دو ديده و روى نكوى تو
مرغ حقّ
اشك را مانم كه از چشمان يار افتادهام * من ز چشم يار و چشم روزگار افتادهام
تا فراموشم نسازد گوش روز و روزگار * نغمه گشتم در گلوى آبشار افتادهام
آفتاب سرد پاييزم كه بر ديوار عمر * گاه رفتن از كنار كوهسار افتادهام
در بهار زندگانى برگ سبزم زرد شد * شاخهء خشكى شدم بىبرگ و بار افتادهام
دانه را مانم كه بايد لاله گردد ، اى دريغ * از بداقبالى ميان شورهزار افتادهام
تار جانم را دگر سوداى آواييش نيست * نغمه را مانم كه از مضراب تار افتادهام
استخوانم سوخت اى دل بيش از اين رنجم مده * شعله را مانم كه در دامان خار افتادهام
مرغ حقّم يا به حق مطلق ، نمىدانم كيم ! * همچو منصورم كه بر بالاى دار افتادهام
چيستم ؟ شمعى كه مىسوزد به پاى خويشتن * كيستم ؟ يارى كه دور از كوى يار افتادهام
« صارمى » را مهلت امروز و فردا بيش نيست * همچو زلف بىقرارى ، بىقرار افتادهام