فيض عام
خوبرويان گرچه بسيارند يار ما يكيست * آرى ، اندر هر زمانى انجمنآرا يكيست
من گر از خاصان نيم شادم ز فيض عام او * چونكه پيش تابش خور ، گلبن و خارا يكيست
كوش تا دامان بينايى به چنگ افتد تو را * كز ميان صد هزاران راهرو ، بينا يكيست
من بر آنم سالك از اوّل قدم با او بود * قطره چون و اصل به دريا گشت با دريا يكيست
بر كمال خود بيفزا هرچه عمرت شد فزون * هست مغبون آنكه را امروز با فردا يكيست
تا كدامين قالب از او فيض گيرد بيشتر * ور نه اندر جسم روح كودن و دانا يكيست
كس چو من در عين هستى كى خبير از نيستىست * در ميان چند حرف اى دوست حرف لا يكيست
اى فغان كامروز در نزد سبكمغزان شهر * نثر پوچ واهى و منظومهء شيوا يكيست
اين جواب آن غزل « صابر » كه ذوقى خوش سرود * پيش ابر رحمت حق كوه با صحرا يكيست
آيينهدار
ديشب مه من ، انجمنآراى كه بودى ؟ * خلقى به تو مجنون و تو ليلاى كه بودى ؟
بر دامن وصلت مه من دست كه آويخت ؟ * در گلشن عشرت گل رعناى كه بودى ؟
آگه چو طبيب از دل بيمار كه گشتى ؟ * در تسليت خاطر شيداى كه بودى ؟
من اشكفشان بودمت از غم ، تو نگفتى * زان زلف دوتا سلسلهء پاى كه بودى ؟
« صابر » بود امروز دلت خرّم و روشن * دوش آيينهدار رخ زيباى كه بودى ؟