مانع سير كمال دهر نبود نقص ما * امّهات طبع را زنجير كردن مشكل است
درد جوع آدمى را هست درمانى ولى * جيفهخواران جهان را سير كردن مشكل است
كيميا باشد وجود آدم كامل عيار * ور نه مس را بىدغل اكسير كردن مشكل است
حق تواند هرچه را تغيير ماهيّت دهد * در بر ما و تو خون را شير كردن مشكل است
دافع نفس دنى « صابر » بود شمشير ذكر * قلع و قمعش جز بدين شمشير كردن مشكل است
نهال دوستى
آن كه از ما ياد در هر بوم و برمىآورد * از جهان وارستهاى را در نظر مىآورد
ما نهال دوستى كِشتيم ليكن اين نهال * بعد مرگ باغبانِ خود ثمر مىآورد
پافشارى كرد هركس بر سر كوى طلب * شاهد مقصود را آخر به برمىآورد
مىتواند از شكنج هجر بيرون آردم * آن كه بيرون برگ و گل را از شجر مىآورد
عمر را قادر نمىباشد به رجعت ور نه چرخ * هر غمى كز دل برد ، بار دگر مىآورد
بر اسيران قفس باد ار خبر آرد ز باغ * آن هم از بىرحمى گلچين خبر مىآورد
غم مخور گر مانده اندر پرده مضمونهاى بكر * فكر « صابر » جمله را از پرده در مىآورد
گوهر رخشنده
قطرهاى بايد زينسان در صدف و اصل شود * از صدف تا گوهر رخشندهاى حاصل شود
آدمى را از عدم تا محنتآباد وجود * سالها راه است تا وارد به يك منزل شود
نيست ناقص را گريز از زحمت سير كمال * تا هلال مه نگردد بدر ، كى كامل شود