عمر عاريتى
گر از هوا و هوس اجتناب داشتمى * دلى به روشنى آفتاب داشتمى
حساب كار خود ار كرده بودم از اوّل * دگر چه باك ز روز حساب داشتمى
ز عمر مىطلبيدم وفا دريغ كه من * اميد زيست ز تير شهاب داشتمى
خوشم كه دل ننهادم بر اين جهان ور نه * بناى ساختهاى روى آب داشتمى
در اين سراى نمىآمدم كه گردم باز * گر اختيار اياب و ذهاب داشتمى
به راه عشق مرا رهنمون نمىگشتند * علاقه گر به جهان خراب داشتمى
چو مردمان خطاكار ، محترم بودم * كناره گر ز طريق صواب داشتمى
از آن نكرده از بحر عشق سر بيرون * كه عمر عاريتى چون حباب داشتمى
نمىنهادى اگر كاف كفر بر سر من * بهر سؤال تو چندين جواب داشتمى
به نظم پيرو صائب كنون نيم « صابر » * من اين عقيده ز عهد شباب داشتمى
مشكل شاعر
سركشى چندانكه از تقدير كردن مشكل است * كار با ياران بىتدبير كردن مشكل است
گر شوى چون آه سرد شبنشينان گرم سير * در دل سنگيندلان تأثير كردن مشكل است
بهر هر كارى بود اسباب آن كارت ضرور * ور نه با دست تهى نخجير كردن مشكل است
اى بسا انديشهها كز قوّه مىآيد به فعل * عالم افكار را تسخير كردن مشكل است
گرچه مىبايد جوانان را ز پيران پيروى * در جوانى پيروى از پير كردن مشكل است
نور مهرت را دريغ از عارف و عامى مدار * گرچه كار مهر عالمگير كردن مشكل است
شير برفى را چه قدرت نقش رستم را چه زور * خصم را مغلوب با تصوير كردن مشكل است