اين مر آن را همچو زندانى بود بربسته در * ليك خود دربند موج ديگرى مسجون شود
چون بر او خورشيد تابد گردد از يكسو پديد * گونهگون قوسى كه عقل از ديدنش مفتون شود
كس كمان ديدهست كايد در نظر بر هفت رنگ * وانگهى الوان او هر لحظه ديگرگون شود
رنگ گلهاى چمن گويى در او شد منعكس * كاينچنين هردم به رنگى چو بوقلمون شود
گه جمال لالهگير و گاه لوح شنبليد * گه بنفشه رنگ گردد گه چو آذريون شود
طاق نصرت بسته گويى باغ تا شاه نسيم * با غنيمتها ز بوى گل سوى ماهون شود
قطعه « 1 »
صبح چو مرغان باغ نغمهسرايى كنند * ز خواب خوش كودكان ديدهگشايى كنند
از آشيانهاى شب عزم جدايى كنند * كرده ز تأثير خواب ديده به رنگ شراب
هريكى اندر دو لب نهفته خميازهاى * چو غنچهء سرخگل بسته به لب غازهاى
وان دو لب نيمباز همچو گل تازهاى * تبسّمى پر ز ناز نهفته زير نقاب
مرا دو توأم بود به خانه چون ماه و مهر * نه چون مه و مهرشان فرقى در شكل و چهر
آيت لطفند و حسن لايق عشقند و مهر * آفت مَردند و زن فتنهء شيخند و شاب
هامش
( 1 ) - اشعار زير را در توصيف دو فرزندش كه توأمان به دنيا آمدهاند ، سروده است .