فروزنده شمعى كه در ايمنيست * مر او را بسى تابش و روشنيست
چو ز آسيب بادش بلرزد زبان * بدان روشنايى درآيد زيان
شود تيره در چشم تو هرچه هست * بلغزد نظر چون قدمهاى مست
يكى سايه افتد ز هر پيكرى * به هر سوى پيچنده چون اژدرى
نمايد از آن سايههاى دراز * يقين چون گمان و حقيقت مجاز
درآميزد اشكال و الوان به هم * كند سايه از پايهء خويش رم
صفتهاى هر ذات مبهم شود * حدود همه چيز درهم شود
كند شمع انديشه لرزان سه چيز * سبكبارى و كاهلى و ستيز
به جان برفتد سايههاى مهيب * شود رخ پرآژنگ و دل پرنهيب
پردهء بينش
به اميدى كه بازآيى به راهت عمر سر كردم * غبار رهگذارت توتياى چشم تر كردم
تو با ما بودى و از غير مأواى تو مىجستم * تو اينجا بودى و من جستجو جاى دگر كردم
نشان تو ندانستم نشان خويش كردم گم * از اين درسم همين حاصل كه اوصافى ز بر كردم
درون سينه مشتى خاك و خون ديدم به نام دل * ز مهرت كيميايى كردم و آن خاك ، زر كردم
خبرهاى جهان را سربهسر كذب و خطا ديدم * كنون صدق خبر دانم كه خود را بىخبر كردم
ز كان عقل ظاهربين ، نيابى گوهر تابان * من اين خاك سيه را بارها زير و زبر كردم
چو گشتم غرقه در بحرى كه پايانش نمىبينم * چه حاصل كاندر اين غرقاب دامان پرگهر كردم
از اين بيهوده كوششها كه كردم در پى جانان * نگشتم يكقدم نزديك و ره را دور تر كردم