تا به درگاه خدا روى آريم * رهنماى همه ؛ پندار تو شد
هر زن از جان به كمالت پى برد * بى خود از خود شده ، هشيار تو شد
راه برد آنكه به دنياى يقين * آگه از حكمتِ اسرار تو شد
زن چو در دايرهء حق افتاد * محو بر نقطهء پرگار تو شد
بين كه با قيمت جانش « شيوا » * از سر صدق خريدار تو شد
محرم اسرار
دل خود با خيال مهر رويش باصفا كردم * بهجاى هر جفايى در جهان ديدم وفا كردم
چو از آيينهء خاطر زدودم زنگ خودخواهى * عبادتهاى خود خامى ز تزوير و ريا كردم
چو بگزيدم ره و رسم خداجويان عارف را * حساب خويش را از مردم كجرو جدا كردم
ز بس نامردمى از مردمان سودجو ديدم * مگر ايمن شوم ز آنان توكّل بر خدا كردم
گرفتم در ره حق دامن عشق و حقيقت را * به نور عشق و ايمان جان و دل را آشنا كردم
شوم تا محرم اسرار و رمز عشق دريابم * خود از دام غرورِ كبر و خودخواهى رها كردم
به دل تا داغ او چون لاله دارم در جهان « شيوا » * سحرها گفتگو با ياد رويش با صبا كردم