حيرتم شد فزون ، كه مطلب چيست ؟ * مگر اين جامه ، جامهء من نيست ؟
چيست سنگينى فراوان را * شسته بودم هزار بار آن را
باز پيچيدمش به پنجه و شست * جامه آن جامه بود و دست آن دست
قوّتى چون به دست و پا نبود * كار سنگين بدان روا نبود
با چليدن نگشت كار ، درست * نيست نيرو ، چو گشت مفصل سست
گفتم آن زور و سختجانى كو ؟ * وان همه قدرت جوانى كو ؟
زخم شد دستم از چكاندنها * كاين بود ، زهر بيش ماندنها
ضعف تن ، چونكه آشكار شود * بار ، بر آدمى ، سوار شود
مىچشم ذلّت اسيرى را * زودرس روزگار پيرى را
همنشين غم
نماند ، جز غم ايّام ، همنشين ما را * ز چشم ، دور نگرديد آستين ما را
مگر به خلوت آغوش ، ره برم ز خيال * نديده است كسى با تو همنشين ما را
اگرچه خرمن دلها بسوخت ، ليك هنوز * كمى نكرد نفسهاى آتشين ما را
اگر نبود جدايى ، ميان پا و ركاب * نمىفكند كمندش ، ز پشت زين ما را
حذر ز پيچ ز خم كوه كن ، كه مىباشد * پلنگ زخمى اين بيشه در كمين ما را
نديدهايم همان پيش پاى خود ، چون شمع * چراغ راه نشد ، چشم دوربين ما را
نه قصّه است نه افسانه ، كز طبيعت تلخ * به كام ، زهر شود ، جام انگبين ما را
چو دانه ، بالكشان سر نمىكشيم از خاك * اگر دوباره بكارند ، در زمين ما را
گياه خودروى دشتيم ، كز سيهبختى * نه باغبان بشناسد ، نه خوشهچين ما را
زديم ، چنگ ، به دامان خود فراموشى * كه نيست راه گريزى كنون جز اين ما را
مدام باد ! كه خوبان رزپسند ز شوق * كشيدهاند در آغوش ، چون نگين ما را
سرى به بستر راحت نهم ، كه عشق شريف * مگر به خويش گذارد ، در اين سنين ما را
همان ، به فطرت خود قائميم ، همچون بحر * يكيست ، عرصهء جولان مهر و كين ما را
شرر ، به رشتهء شمع سخن دهم ز نفس * كه مانده است بهجا ، در جهان همين ما را
به برگريز خزان ، مىتوان شكيبا بود * اگر خبر رسد از پيك فروردين ما را
ز حسن خلق بود ، آيتى دگر ، « رحمت » * گشاده است چو سجّاده ، گر جبين ما را