در دام ما ، هماى سعادت نمىفتد * اين سكّه را ، به نام چه كس آفتاب زد ؟
از چنگ روزگار ، خلاصى ، كه يافته است ؟ * هربار نغمهء دگرى اين رباب زد
ديوار اين حصار ، شود كج ، به يك نسيم * معمار ، خشت خانهء ما را خراب زد
داند چرا شكسته شديم ، آنكه همچو من * از بهر زنده ماندن خود ، نان به آب زد
ديوان خواجهام به تفأّل نمود مست * پهلونشين خم ، قدحى در شراب زد
گفتى جواب تلخ از اين لعل دور باد ! * بايد كه بوسه بر لب حاضر جواب زد !
« رحمت » تو باش ناقد خود ، در حصول فهم * قربان آن حريف ، كه حرف حساب زد !
وادى نام
گسستگى به قلم ، از دل حزين نرسيد * در اين ليالى حسرت ، به من ، همين نرسيد !
به چهره ، ريشه دواندهست غصّهها ، از موج * كه ديده است ، به رخسار بحر ، چين نرسيد ؟
به كار دهر مكن اعتماد و ترديديست * بر آن حساب ، كه از جدول يقين نرسيد
به هرچه دست زدم ، در عمل كم آوردم * كه دست كوته من ، تا به آستين نرسيد
كسى چرا بدود ، چون قلم به وادى نام ؟ * كه نقش راست ، به منزلگه نگين نرسيد
بر اين بساط ، جگر خوردن است سفرهپسند ! * غنيمتيست اگر خشمتان به كين نرسيد !
به سرمههاى دو چشم تو مىخورم سوگند * بجز غبار ، بر اين آستاننشين نرسيد
چه جاى نافهگشايى مرا از آن سرو زلف * كه دست باد ، بر آن پاى نازنين نرسيد
عجب كه تير سپرافكن چپاندازان * به چشم شيشهء اين اسب آهنين نرسيد
چه جاى شكوه كه جز مُهر چارگوش مرا * به پهندشت نشانخوردهء جبين نرسيد
من از قبيلهء صحرانشين تشنه لبم * كدام عضو ز من ، يك رگش به دين نرسيد « 1 »
اگرچه باغ به تاراج رفته است ، چه شد * كه زخم خار ، به انگشت غنچهچين نرسيد ؟
به محفلى نشدم ، كز سياهروزيها * چراغ بخت مرا ، باد آستين نرسيد
به بندبند زند همچو نى ، گره بر باد * هرآن زبان كه به گفتار آتشين نرسيد
فلك نورد شود گوشهگير پهنهء عشق * چو آفتاب مرا ، پاى بر زمين نرسيد
اگرچه ريشهء اين ساقه خشك شد « رحمت » * كه رشح خامه ، به اين انزواگزين نرسيد
هامش
( 1 ) -مرا جدا ز تو گفتند پشت اندر پشت * كدام عضو ز من هر رگش به دين نرسيد