گريز از بخت
زان لحظهاى كه بىخبر از آن گريختيم * با دوستى ديو ز انسان گريختيم
تا گم شديم در شن پندارهاى خويش * همچون سراب تا به بيابان گريختيم
از بيم موج با شب مرداب ساختيم * چون خارها ز نعره طوفان گريختيم
خشكيدهايم و زهره نداريم بشكفيم * ما از اميد سبز بهاران گريختيم
مرديم در ميانهء ميدان زندگى * زان روز كز غبار سواران گريختيم
در اين حضيض آرزوى اوج مشكل است * دردا ز بخت خويش چه آسان گريختيم
هر روز دشنهاى به محك مىزنندمان * زان لحظهاى كه بىخبر از آن گريختيم
طشت روزگاران
چراغى بركنيد از عشق ياران * به بانگ نوشنوش مىگساران
به مستى سر ز جيب جان برآريد * بگيريد آستين بىقراران
به چنگ و دشنه موى شب ببريد * بيندازيد طشت روزگاران
بسوزانيد و شولاى خزان را * بشورانيد شور شبشكاران
بياويزيد خورشيدى در اين دشت * كه ننشيند غبار تكسواران
اگر گردى بر اين آينه بنشست * بشوييدش به انگشتان باران
اسب عمر
بال ما شد و بال ما اى دوست * نظرى كن به حال ما اى دوست
زندگى اسب عمر را هى كرد * خسته از قيل و قال ما اى دوست
چه غريب و نچيده پژمردند * آرزوهاى كال ما اى دوست
سنگ در دست كودكى گرديد * حاصل ماه و سال ما اى دوست
داغ خاكستر تطاول داشت * ناز كاى خيال ما اى دوست
بر تن سايهسار شب گل داد * زخمهاى كمال ما اى دوست
شوكرانى مگر بگردانى * تا بشويد ملال ما اى دوست