حكايت سنگ و سبو
با من بيا به چشمهء خورشيد رو كنيم * با گريههاى سرخ شقايق وضو كنيم
بر لالهزار خون سياووش بنگريم * با مدّعى حكايت سنگ و سبو كنيم
با من بيا به بام سحر با چراغ عشق * سوداى شيخ را من و تو جستجو كنيم
زخم هزار سالهء طاسين عشق را * بغضى شويم و صاعقهاى آرزو كنيم
از رود زرد و خستهء پاييز بگذريم * تا از بهار عافيتى گفتگو كنيم
پنجرهء انتظار
با زخمهاى تجربه از شورهزارها * پر مىكنيم تا به ديار بهارها
در جستجوى عطر دلانگيز زندگى * سر مىنهيم در قدم چشمهسارها
دست مرا بگير در اين روزگار تلخ * تا بگذريم از ستم روزگارها
افسانه نيست قصّهء حلّاج و سرّ عشق * بسيار ديدهايم كرامات دارها
همّت بلند دار كه نوروز مىرسد * بگذشتهاند از شب خونين سوارها
باز آيد آن بهار و گل سرخ بشكفد * بگشودهايم پنجرهء انتظارها