كاش در حشمت سليمان بودم و در عمر نوح * در وجاهت يوسف و اعجاز عيسى داشتم
كاشكى غم در حريم خانهام راهى نداشت * خندهها بر لب چو گل در باغ و صحرا داشتم
كاشكى شعرم چو حافظ بود در معنى و لفظ * يا چو سعدى در سخنطبعى شكرزا داشتم
كاشكى محبوب مىبودم چو مردان خدا * جايگاهى در دل هر پير و برنا داشتم
اى « رجايى » آرزو بىمبدأ و بىمنتهاست * گو به خود كاش از ازل من ترك دنيا داشتم
شركت واحد
« صبح نتابيده هنوز آفتاب » * مشدى حسن باعجله ، باشتاب
كرد به تن جامهء عهد كهن * جامهاى از دورهء پور پشن
رفت سوى باجه و ويزا گرفت * در صف واحد شد و مأوا گرفت
طول صف شركت واحد چو ديد * سست شد و رنگ ز رويش پريد
ساعتى اندر صف واحد بماند * اسب تخيّل به همه سوى راند
زمزمهاى خواند به گوش سروش * كاش حسن داده ز كف عقل و هوش
چند بمانى به صف انتظار * به كه پياده به روى سوى كار
چند قدم رفت ، ولى خسته شد * روزن امّيد بر او بسته شد
گفت چه بهتر كه به تاكسى سوار * گردم و راحت شوم از گيرودار
اين من و اين مزد كم و كار من * واى بر احوال دل زار من
ثلث حقوقم شده خرج اياب * ثلث دگر گشته فداى ذهاب
مات شد از زير و بم روزگار * مشدى حسن گشت به تاكسى سوار
الغرض آنروز به صد درد و رنج * شد متحمّل غم و نايافت گنج
از غم مركب چو دلش رسته شد * راه وى از چار طرف بسته شد
تا به در كارگه خود رسيد * از همه سو بانگ اذان مىشنيد
ظهر شد و ماند ز كسب و ز كار * گفت يكى كارگر هوشيار
صاحب كارخانه براش پخته آش * خاتمه خدمت شده امضا براش
قصّه شنيدم كه وى اين جمله گفت * چونكه بشد با غم و با درد جفت
تا كه چنين است عبور و مرور * رحمت حق باد بر اسب و ستور