هواى گلشن
چشمى كه بىمشاهدهء دوست روشن است * پندارمش نه در سر و آن سر نه در تن است
گلبن نديدهاى تو در ايوان كه خاطرت * با گلبنى خوش است كه بر طرف گلشن است
اى آفتاب چرخ نگويى كه آفتاب * چون سايه اوفتاده به خاكت ز روزن است
از شوخى گل است كه پيش تو شاهد است * يا مه كه پيش مهر جمال تو روشن است
مردى نه پنجه تافتن دشمن است و بس * با نفس خيره هركه برآيد تهمتن است
بس آزمودم اين دم واعظ به منع عشق * بر جان خسته سردتر از باد بهمن است
راه نجات پيش سفيهان پديد نيست * صد شكر كان به نزد فقيهان مبرهن است
نازم به فهم شيخ كه ابواب مشكلات * بگشود و در مقام عمل سخت كودن است
دل در هواى گلشن قُدست كجا كشد * اى مدّعى كه ميل طبيعت به گلخن است
رفتند همرهان و بمانديم ناتوان * تقدير رفته ضعف و زبونى كه بر من است
صافى همه نصيبهء صوفى شد و مرا * لاى دن است گرچه به از مشك لادن است
ساقيست گر امير و خُم از بادهء غدير * هر دل كه سوى آن نكشد روى و آهن است
سلطان لا فتى كه دو كونش به منقبت * چون سطر موجزى ز كتابى مدوّن است