دفتر عبرت
فغان زين واژگون طاق زبرجد * كه جورش وافر است و رنج بىحد
نشاطى فانى و تيمار دايم * سرورش نادر و اندُه مجدّد
سماك رامحش با سعد ذابح * چو رمح خطّى و سيف مهنّد
از اين سوزان ، روان پير و برنا * وز آن خونين درون شيخ و امرد
نه ترس آهنين مانع از اين ترس * نه رويين جوشن و درع مزرّد
ز چيرهدستى كفّالخضيبش * كه آلايد به خون اهل دل يد
نه با زر مىتوان رستن نه با زور * نه طبعش جيش و نه جند مجنّد
زمانه دفترى باشد ز عبرت * در آن اخبار مرفوع است و مسند
در نكوهش جهل ( چند بيت از يك چكامه )
متاع كذب كه دارد در اين زمانه رواج * مباد يا رب آزادهاى بدان محتاج
تميز نيز در ابناء روزگار نكوست * كه تا همىبشناسند شمس را ز سراج
گمانم آنكه نشد باورش ندانستم * كه درد جهل ندارد بههيچروى علاج
طبيب اگر دل بيمار را همىجويد * دواى تلخ بنوشاندش براى مزاج