سفرهء تو هميشه گستردهست * دودهات برقرار ، اى درويش
چارهء خامىام توانى كرد * ديگجوشى بيار ، اى درويش
با على ، با خدا ، همين اينجا * مىگذارم قرار ، اى درويش
كه تبرزين تو نگه دارم * بهر يك سربدار ، اى درويش
رباعيات
در راه تو زار و خسته مىبايد رفت * زنجير جنون گسسته مىبايد رفت
با چشم به خون نشسته مىبايد ديد * با پاى دل شكسته مىبايد رفت
* * * قومى طلب وصل وى از مى كردند * جمعى ز خرد جستجوى وى كردند
و آنان كه ز صحراى جنون مىرفتند * با يكقدم اين مرحله را طى كردند
* * * بر سنگ جنون ساغر خود خواهم زد * آتش به دل از آذر خود خواهم زد
خاكى بر سر چو خشت خم خواهم ريخت * دستى چو سبو بر سر خود خواهم زد
* * * در ميكده هرگه كه صفا مىكرديم * در حق مى و تاك ، دعا مىكرديم
ديديم كه مستى مى از ما بودهست * خود را به زبان خود ثنا مىكرديم
* * * همصحبت اهل درد مىبايد بود * گرم از دم آه سرد مىبايد بود
جز درد و بلا نشانهء مردان نيست * اى درد بيا كه مردمى بايد بود