گاهى سراغ دلم كن ، روشن چراغ دلم كن * فارغ ز داغ دلم كن ، بنشين دمى با دل من
عشق توام كرده فانى ، مست از مى جاودانى * پويد ره لامكانى ، پنهان و پيدا دل من
آشفتهحال و پريشم ، غافل ز احوال خويشم * درويشم و فقر كيشم ، سرگرم مولا دل من
تا چشم من محو او شد ، با وجه حق روبهرو شد * يا حق زد و محو هو شد ، زد پرده بالا دل من
« پروانهء » عشق او دل ، او را كند جستجو دل * دارد بسى گفتگو دل ، رسواى رسوا دل من
آيينهء افق
به روزگار نشانى ز من نمىماند * كه جاى پاى صبا در چمن نمىماند
دلم ز خانهبهدوشان زلف او بودهست * شبى مسافر ما در وطن نمىماند
شد از شكستن دلهاى عاشقان روشن * كه زلف دوست چنين پرشكن نمىماند
هزار نقش در آيينهء افق پيداست * بيا كه بحر بلا موجزن نمىماند
بيا كه ترك سر از شوق مىكنم چو حباب * كه غير يكنفس از عمر من نمىماند
در اين محيط كه گوهرشناس معنى نيست * براى ما و تو جاى سخن نمىماند
چنين كه در دل « پروانه » شوق سوختن است * به شمع فرصت افروختن نمىماند
عرشى خاكسار
بازآمد بهار ، اى درويش * فصل چنگ و سهتار ، اى درويش
همنوا با نواى تار ، بيار * غزلى آبدار ، اى درويش
فصل پاييز هم ، گل آغوشى * روح سبز بهار ، اى درويش
از تو بايد فروتنى آموخت * عرشى خاكسار ، اى درويش
ارتفاع شكوه تو زيباست * مثل يك آبشار ، اى درويش