شعلهء عشق
غير توام در خيال ، راه ندارد * ملك دلم جز تو پادشاه ندارد
بر در من شعله بيش از اين مزن اى عشق * طاقت برق تو اين گياه ندارد
كشور دل را به نيمغمزه گرفتى * هيچ شهى چون تو اين سپاه ندارد
كشتهء تير غمت به محكمهء عشق * جز مژه و چشم تو گواه ندارد
بار غمت را به اشتياق كشد دل * طاقت كوهى اگرچه كاه ندارد
در بر خود خوان « حسام » را كه به عالم * غير در و درگهت پناه ندارد
مناظرهء كوه و دريا
به دريا گفت كوه باوقارى * كه اين جوشوخروش و جزر و مد چيست ؟
چرا يكلحظهات آرام نبود * چرا آنى ندارى جاى خود زيست ؟
به قعر اندر تو را گر لؤلؤيى هست * مرا هم از گهر كانون تهى نيست
جوابش داد مىكوشم كه تا خود * برآرم لؤلؤ خود كوهكن كيست ؟
لعل و خزف
لعل خون مىخورد ز بدبختى * كه چرا با خزف بود همسنگ
با وجودى كه لعل همسنگ است * باز زين ماجرا بود دلتنگ
پاكگوهر چرا نگريد خون * كه حنايش همىندارد رنگ
دست در خون خلق كرده خضاب * مىبرد رو نقش به صد نيرنگ