تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1129

مساهمون:

ص١١٢٩

شعلهء عشق

غير توام در خيال ، راه ندارد * ملك دلم جز تو پادشاه ندارد بر در من شعله بيش از اين مزن اى عشق * طاقت برق تو اين گياه ندارد كشور دل را به نيم‌غمزه گرفتى * هيچ شهى چون تو اين سپاه ندارد كشتهء تير غمت به محكمهء عشق * جز مژه و چشم تو گواه ندارد بار غمت را به اشتياق كشد دل * طاقت كوهى اگرچه كاه ندارد در بر خود خوان « حسام » را كه به عالم * غير در و درگهت پناه ندارد

مناظرهء كوه و دريا

به دريا گفت كوه باوقارى * كه اين جوش‌وخروش و جزر و مد چيست ؟ چرا يك‌لحظه‌ات آرام نبود * چرا آنى ندارى جاى خود زيست ؟ به قعر اندر تو را گر لؤلؤيى هست * مرا هم از گهر كانون تهى نيست جوابش داد مىكوشم كه تا خود * برآرم لؤلؤ خود كوه‌كن كيست ؟

لعل و خزف

لعل خون مىخورد ز بدبختى * كه چرا با خزف بود همسنگ با وجودى كه لعل هم‌سنگ است * باز زين ماجرا بود دلتنگ پاك‌گوهر چرا نگريد خون * كه حنايش همىندارد رنگ دست در خون خلق كرده خضاب * مىبرد رو نقش به صد نيرنگ