آنكه چون غنچه لب از طعنه گشودهست تويى * و آنكه از شوق چو گل جامه دريدهست منم
آنكه چون سرو ستادهست و چميدهست تويى * و آنكه چون بيد فتادهست و خميدهست منم
آنكه آهوصفت از خلق رميدهست تويى * و آنكه دنبال تو چون سايه دويدهست منم
آنكه بر صيد حرم تيغ كشيدهست تويى * و آنكه از گوشهء بامت نبريدهست منم
دوش در حلقهء عشّاق تو مىگفت « حسام » * آنكه جان داده و مهر تو خريدهست منم
سفر عمر
چند روز دگر اين عمر مگر خواهد بود * سفر عمر كم از عمر سفر خواهد بود
مرغ جان از قفس تن بنمايد پرواز * كه هواخواه گلستان دگر خواهد بود
عاقبت تير حوادث دل ما خواهد خست * دست اگر تيغ و گر سينه سپر خواهد بود
دير شد تا به خيال سروسامان باشيم * زود باشد كه نه سامان و نه سر خواهد شد
باورت نيست اگر ، گفتهء صائب بشنو * فكر صائب را البتّه اثر خواهد بود
« نه زر و سيم و نه لعل و نه گهر خواهد بود * در بساط تو همين گرد سفر خواهد بود »
« اين جهان آينه و هستى ما نقش و نگار * نقش در آينه آخر چقدر خواهد بود »
نيست اين گفته فزون زانچه ببينى شب و روز * همره قافلهء شام و سحر خواهد بود
گر تن خاكى ما خاك شود باكى نيست * جان افلاكى ما صاحب فر خواهد بود
اينهمه آمدوشد را نتوان سهل انگاشت * كه به هر جزئى از آن قصد نظر خواهد بود