قنارى آشيانگمكرده تنها ماند * و كولىها به غربتهاى بىنامونشان رفتند
اذان شام را گفتند * تو را از برج عاج غرفه معراج مىخوانند
بيا بر هودجى از آبنوس آه من بنشين
راه ابريشم
زنگها را ز نفسهاى سحر مىشنوى ؟ * شايد از جادّهء ابريشم
بازهم قافلهاى سوداگر ، * مىگذرد .
گرم شد مطبخ افسانهء شرق * از تب آتش اين قافلهها
گوش تاريخ ز افسانه پُر است .
*
دل سوداگر تو * به من سودايى
بار كى خواهد داد * كه شبى ، باز كنم
راه ابريشم گيسوى تو را * با سرانگشت نوازشگر عشق
تا دگر در تاريخ * ياوهبافان نتوانند ستود
راهِ رؤيايى ابريشم را * زنگها را ز نفسهاى سحر مىشنوى ؟
آه اگر بار دهى * به سرانگشت نوازشگر من !