گلوله پاسخ فريادهاى انسان بود . * به پاس حرمت باروت و سرب و آتش و دود ،
حلالتر ز همه سينهها غزالان بود
*
چه مشتهاى گرهخورده از غضب كه شكافت ، * چه چنگهاى شكافنده از شرف كه دريد ،
حصار ظلم و گريبان خصم را بىباك * كجاست ابراهيم ،
كه بنگرد به خدايان ساقط مفلوك * كه بنگرد به خدايان رانده از افلاك
ذليلتر از خاك
*
غبار پنجرهها را به اشك شوق بشوى * و با ظرافت دستان نازپرور خويش
بدوز نام على را * براى سينهء مجروح يك غزال شهيد
و سينهريز بلورين اشكهايت را * نثار كن بر راه
كه مىرسند سواران دشتهاى اميد .
شمعى هنوز
با آنكه گفتهاند ، در اين دخمهء سياه * هرگز درى گشوده نخواهد شد
شمعى هنوز در ته فانوس مىفروش * ما را بهسوى مكتب او مىبرد به راه
*
مستان باده در غم پيمانه نيستند