شب مهتاب كه دارى سر گلگشت و تماشا * لالهء سرخ شوم زيب نظرگاه تو باشم ؟
شوم آن جذبهء شوقى كه بسوزد تو و من را * خود ، تو من باشى و من هستى دلخواه تو باشم ؟
شعلهء گرم گنه گردم و در جان تو گيرم * چون پشيمان شوى آنگاه به لب آه تو باشم
خوشم ار « آذر » شوق تو ثمرسوزتر آيد * تا چو اسپند بلا گرد رخ ماه تو باشم
اى اشك
ريخت اشكى سحر از ديدهء خونبارم و رفت * گفت رمزى ز دل سوختهء زارم و رفت
همچو ياقوت بغلتيد به رخسارهء زرد * شست با سرخى دل ، زردى رخسارم و رفت
ريخت از مژه و غلتى زد و بر خاك افتاد * فاش بنمود به عالم همه اسرارم و رفت
بىهنر بود كه زنگ غم دل پاك نبرد * دردها ماند بسى بر دل بيمارم و رفت
پارهء دل ز ره ديده به دامانم ريخت * ز آتش سركش دل كرد خبر دارم و رفت
گفتم اى اشك چه دارى خبر از عالم دل * گفت دانى نبود حاجت گفتارم و رفت
گفتم اين سرخى رخسار تو از چيست بگو * گفت من قطرهاى از خون دل زارم و رفت
گفتم از خون دلى بهرچه در ديده شوى * گفت از دل بهسوى ديده خبر آرم و رفت
گفتم اى اشك چه حاجت به تو اندر شب تار * گفت من مونس هر ديدهء بيدارم و رفت
گفتم آهسته چرا آيى و آهسته روى * گفت با آه و فغان نيست سروكارم و رفت
گفتم اى گوهر رخشان ز چه آيى بهوجود * گفت محصول غم و محنت بسيارم و رفت
گفتم از « آذر » غم سوخت مرا خرمن عمر * گفت با اين سخنان بيش ميازارم و رفت
حلاوت تكرار
شكوه اوج سپيدارهاى پندارى * سپيدهوار ز بام فلك پديدارى
كدام سينهء سيما به گونه منزل توست * كز آبگينهء هفت آسمان نمودارى
چراغ سوختهام را به يكنفس درياب * كه من غروب غريبم تو شرق انوارى
تو ابر رحمت و من داغ آتش عطشم * بر اين كوير بلاكش چرا نمىبارى
به هر نگاه تو عمرى دوباره خواهم يافت * كه خود حلاوت آن دلپذير تكرارى
هنوز باغ دل از جلوهء تو رنگين است * خزان عمر منى يا بهار گلبارى ؟
شكفت « آذر » خاموش را زبانهء شوق * كه خوشنسيمتر از وعدههاى ديدارى