جامهء معشوق
اى جوان سركش بىاعتنا * سخت غافل ماندى از پيراهنت
اندكى آهستهتر بردار پا * نازنين دستى گرفته دامنت
* *
نى چنين باشد كه بهر پيكرى * طرفه خيّاطى لباسى دوختهست
در دل اين پنبه زيبا دخترى * از سر عشق آتشى افروختهست
* *
مىگرفت اندازه و مىگفت آه * كه فزون ز اندازه گرم راى تو
كاشكى كوته نيابد هيچگاه * تاروپود عشق بر بالاى تو
* *
چون بريد اين جامه گفت اى مهربان * گر ببرى آخر از من چون كنم
ور شوم من پير و تو مانى جوان * با دل سرد تو چون افسون كنم
* *
سوزنى بگرفت و گفت البتّه دوخت * جامه را بايد كه زيب و فر دهد
تا بداند يار من كان دل كه سوخت * عشق را آرايش ديگر دهد
* *
نخ به سوزن كرد و برخواند اين غزل * كاش دلها را به هم مىدوختند
يا ز خياطىِّ استاد ازل * عاشقان اين كار مىآموختند
* *
جان سوزن هريكى در جامه است * شاهد هنگامهاى از جان اوست
باخبر سازم نه يك هنگامهات * تا ببينى جلوهاى از جان دوست
* *
گفت كاش اينجا بيايى اى جوان * تا بيازارم به نوك سوزنت
با محبّت ، بىعداوت ، نى چنان * كه خدا ناكرده خون ريزد تنت
* *
رنجه كردى دست من گيرى به دست * سوختم گويى و از خود رانىام
بس بخندم و ز تو پرسم گر بد است * خود تو از بهرچه مىسوزانىام
* *