حديث نيكى و پاكى و مردمى چه كنيم * كنون كه قامت پاكان ز بار و رنج دوتاست
ز راه رست در اين روزگار كجرفتار * كسى كه بهره ز آسايشى گرفت كجاست
به حال خلق اگر بنگرى توانى ديد * كه هركه پاكتر او پاكتر ز برگ و نوست
مرا پدر همه آيين راستى ورزيد * ولى به خانهاش امروز فقر خانه خداست
رفيق من همه بد كرد و جامه دارد نو * رفيق ديگرم آن نيكمرد كهنه قباست
فلان كه مرد خدا بود گشت خانهنشين * فلان كه اهل دغا بود شهر را مولاست
اگر حسابى در كار راستى و كجيست * چگونه است كه بد را هميشه كامرواست
از آن طريق كه خوش مىرود چرا نرويم * كه مىروند دگرها و غبن ما پيداست
و گر رهى ز حقيقت به عافيت گذرد * نصيب نيك و بد اينگونه بىحساب چراست
هميشه وعظ و نصيحت شنيدهايم وليك * كجاست پاسخ سنجيده گوش من به شماست
* *
جواب گفت به دو پير مجلس از سر مهر * كه گفتگوى تو زيباست ليك جمله خطاست
تو را خطا نشمردم كه لب فروبندم * مجال بحث فراخ است اگر كسى شنواست
به روزگار نشايد نهاد بار گناه * كه روزگار نه تنها به عهد ما و شماست
هميشه تا كه جهان بود روزگارى بود * من و توييم كه از روزگارمان غوغاست
به جاى آنكه سپاريم راه خير و صلاح * زمانه از پى خودكامگى بهانهء ماست
اگر هرآنچه صلاح است پند باشد و خشك * همانكه پند دهى طفل خويش را بيجاست
چگونه گويى فرزند را كه درس بخوان * مگر نه بازى و بيگارگيش ذوقنماست
نه هرچه وعظ و نصيحت كنند بىسببيست * كه پندها همه حاصل ز كار تجربههاست
بسا ملامت كان پايهء جلالت توست * بسا جلالت چون بنگرى ملامتزاست
هنوز تا همگان راز حكمت آموزند * بسى مضايقه در كار و مشكلات بپاست
بود كه پردهء غفلت ز پيش برخيزد * جهان بداند كز راستى قرين صفاست
بسا كسا كه تواش نيكروز مىدانى * به خانهء دلش آتشفشان رنج و بلاست
به ديده نيز مكن داورى كه ظاهر خلق * نه رهنماى حقيقت نه رهنمون خطاست
نه هركه آيد ايمان ز بر كند مؤمن * نه هركه جامه دانش به تن كند داناست
نه هركه خلعت نو پوشد آدمى خوشبخت * نه هرچه كاخ بلند است آشيان وفاست
تو رازدان ضماير نهاى ، چه مىدانى * كه مغز تيره كجا قلب آفتاب كجاست