طبع سليم
چنان شدم ز مى عشق در ازل مدهوش * كه تا ابد چو سبو بايدم كشيد به دوش
از آن زمان كه صبا زد به تار زلف تو چنگ * بود ز رشك چو نى بندبند من به خروش
ز نقد جان نتوان دم زد اندر آن بازار * كه گوهر غم عشقت شود خريدوفروش
حلاوت لب لعل تو گرميى دارد * كه خون جام ز بوسيدنش فتد در جوش
از آن سبب زده آيينه تكيه بر ديوار * كه روى خوب تو را ديده است و رفته ز هوش
بيار باده كه بر جام جم نوشته شدهست * مكن ارادهء آزار خلق و باده بنوش
مراست طبع سليمى كه گر نسيم شوم * چراغ بيوهزنى را نمىكنم خاموش
چنين كه شد سخن « آتش » بلند كردهء تو * روا بود كه كند جا به روى دست سروش
قبيلهء ناز
به دور نرگس مست تو صد قبيلهء ناز * به دستيارى هم كرده دلبرى آغاز
به باغ رو كن و گل را از انتظار درآر * كه سر گرفته به كف از براى پاانداز
به غنچهء دهنت جاى خنده تنگ شده * ز بسكه در چمنت مرغ جان كند پرواز
عجب ز حالت قومى كه خون طفل يتيم * خورند و روى گليمش نمىكنند نماز
بنوش باده و بر علم و فضل غرّه مشو * كه روزگار دنىپرور است و سفلهنواز
يك امشبى كه به دستم فتاد آن سر زلف * چگونه پا نكنم از گليم خويش دراز
روان خواجه و شيخش كنند استقبال * گر اين غزل كنى « آتش » روانهء شيراز
شكستند « 1 »
كسانى مستحقّ ورشكستند * كه ما را بىگنه ساغر شكستند
به حكم زاهدم ساغر شكستند * دل عيسى براى خر شكستند
ز بار دل به دوش هم نهادن * دو زلفت پشت يكديگر شكستند
دو ابرويش چو پيوستند باهم * سراى صبر ما را درشكستند
هامش
( 1 ) - اين غزل را به استقبال غزل مرحوم نشاط اصفهانى سروده كه مطلعش اين است :در اين درگه يكى را سر شكستند * يكى را تا درآيد در شكستند