تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 25

مساهمون:

ص٢٥
مدّعى كامدنش زشت به بزم ما بود * رفتنش را نگر « آتش » كه چه نيكو برود

دل مبتلا

اگر اجازه دهى ترك چشم جادو را * كند هلاك به يك غمزه صد هلاكو را چنان به عهد جمال تو خار شد گل سرخ * كه باغ از در خود ، راند صبحدم او را چنان به آب دم تير توست تشنه دلم * كه زخم پهلوى سهراب نوشدارو را ز عارض تو زند شمع لاف ، تيغ كجاست * كه تا زبان ببرم آن حسود بدگو را عجب مدار كه دل مبتلاى خال تو است * كه فيل مست رود زير بار هندو را چنين كه شور تو افتاده است در سر من * عجب كه نشكند از بار ، درد زانو را مرا به سبك كليم است رغبتى « آتش » * چنان كه خواجهء شيراز طرز خواجو را

سايهء مژگان

چنان نازك‌بدن باشد كه گر آرم به گلزارش * بيا از سايهء مژگان بلبل مىرود خارش نمىدانم لطافت تا چه حد است اين‌قدر دانم * كه شد جاى نگه تبخال بر لعل شكربارش چنان كرده‌ست لعل او بساط جلوه را رنگين * كه ياقوت از خجالت آب مىگردد به بازارش سروكار دلم افتاد با گيسوى پركارى * كه با آن موشكافى شانه وامانده‌ست از كارش وفادارى ببين كافكنده وقتى يك نگه بر من * هنوزم هست بر ياد و به جان هستم نگهدارش طبيبا بر خلاف تو كه از بيمار گيرى خون * بتى دارم كه گيرد خون ز مردم چشم بيمارش كشى بر دوش « آتش » تا به كى بار گران جان * اگر عقلت منم اكنون به پاى يار بسپارش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 25 | سيد محمد باقر برقعى