تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات مفسران شيعه ( فارسي ) — صفحة 948

مساهمون:

ص٩٤٨
شيعه دارد پيشرو مصباح نور * شيعه دارد در بغل مفتاح نور شيعه يعنى معنى انسان ناب * شيعه يعنى خاك پاى بو تراب شيعه دارد پيش‌رو « صبح قريب » * مىگذارد پشت‌سر « شام غريب » شيعه دارد شرح صدر و قلب پاك * قلب پاكى عارى از هر عيب و آك شيعه يعنى رافض نفس خسيس * شيعه يعنى حافظ نفس نفيس شيعه يعنى كلّ يوم ، يوم طفّ * كلّ ارض ، كربلا حتّى النّجف شيعه باشد روز و شب در فكر حق * لب به نگشايد به‌جز با ذكر حق شيعه يعنى مشعل تابان عشق * شيعه يعنى مجمر رخشان عشق شيعه يعنى شاخص ملك وجود * شيعه يعنى شاهد « يوم الشّهود » شيعه يعنى منبت طوبا و طور * شيعه يعنى مطلع « اللهُ نور » شيعه يعنى مجمر مشكات حق * شيعه يعنى مظهر و مرآت حق شيعه يعنى قلّهء عزّ و شرف * شيعه يعنى قصّهء غم‌رنگ طفّ شيعه يعنى عشق و قرآن و حديث * شيعه يعنى تابع رب عزيز شيعه يعنى پيرو نور مبين * شيعه يعنى طالب تفسير و دين شيعه يعنى مظهر داد و وِداد * شيعه يعنى سالك راه سَداد شيعه يعنى پيرو حبل المتين * شيعه يعنى مظهر حق اليقين شيعه يعنى پيرو مرآة حق * شيعه يعنى مظهر پيمان ربّ شيعه باشد مخلص ختم الرسل * شيعه باشد حامى دين مبين شيعه يعنى دستگير مستمند * شيعه يعنى أمّتى خير الامم شيعه قائم ليل ، صائم در نهار * شيعه ساجد بر تراب و خاكسار شيعه تاريخ‌ساز كلّ كشور است * شيعه آن پاسدار حقّ و عترت‌است شيعه محو آن جمال ، حقّ و حقّ * شيعه آن در انتظار يار حقّ شيعه آن مسحور جانبازان عشق * شيعه آن دوست و هواخواه حسين

* قرآن و اهداف آن

حرف قرآن را مدان ، ظاهرى است * زير ظاهر باطنى بس قاهريست زير آن باطن ، يكى بطن ديگر * خيره گردد خردها جمله گم زير آن باطن يكى بطن سوم * كاندر او گردد خردها جمله كم بطن چهارم ز بُن خود ، كس نديد * جز خدائى بىنظير و بىنديد همچنين تا هفت بطن اى بوالكرم * مىشمر تو زين حديث معتصم ظاهر قرآن چو شخص آدميست * كه نقوشش ظاهر و جانش خفيست مرد را صدسال عمّ و خال او * يكسر موئى نبيند خال او « 1 »
از امام چهارم ( ع ) روايت شده است : « كتاب اللّه عزّ و جلّ على اربعة أشياء : على العبارة و الإشارة و اللطائف و الحقائق ، فالعبارة للعوام و الإشارة للخواصّ و اللّطائف للأولياء ، و الحقائق للأنبياء . » « 2 »
مصطفى را وعده داد الطاف حق * گر بميرى تو نميرد اين سَبَق من كتاب و معجزت را حافظم * بيش‌وكم‌كن را ز قرآن رافضم من ترا اندر دوعالم رافعم * طاعنان را از حديثت دافعم كس نتابد پيش و كم كردن در او * تو بِه ، از من حافظى ديگر مجو رونقت را روز روزافزون كنم * نام تو بر زرّ و بر زيور زنم منبر و محراب سازم بهر تو * در محبّت قهر من شد قهر تو هست قرآن مر ترا همچون عصا * كفرها را دركشد چون اژدها « 3 »
* * * اقبال لاهورى هم گويد :
نقش قرآن چونكه بر عالم نشست * نقشه‌هاى پاپ و كاهن را شكست فاش گويم آنچه در دل مضمرست * اين كتابى نيست ، چيزى ديگرست چون در جان رفت ، جان ديگر شود * جان چو ديگر شد ، جهان ديگر شود با مسلمان گفت جان بر كف بنه * هرچه از حاجت فزون دارى بده دشت‌پيمايان ز تاب يك چراغ * صد تجلّى از علوم اندر دماغ تا دلش از گرمى قرآن تپيد * موج بىتابش چو گوهر آرميد گر تو مىخواهى مسلمان زيستن * نيست ممكن جز به قرآن زيستن

* گرايشهاى اجتماعى در تفاسير قرآن قرن 15

قرن پانزدهم هجرى را قرن قرآن و قرن تحوّل در جريان تفسيرنگارى قرآن ، و تعمّق در مسائل اين كتاب آسمانى ناميده‌اند . در اين قرن مسعود و مبارك ، تحوّل عظيم و جهش شگرف فرهنگى و فكرى در عرصه‌ى قرآن و تفاسير آن ، پديد آمده است و دگرگونى عميق و وسيعى در امور مذهب و معنويت ، پديدار گشته
هامش
( 1 ) مثنوى معنوى ( دفتر 3 ، ص 205 ) . ( 2 ) بحار الأنوار ج 92 ، ص 95 . ( 3 ) دفتر 4 ، ص 271 .