روزگار قرآن و ادب فارسى
نخست قبل از ورود به تبيين پيشگفتار قرن طبق سنّت پيشين از ادب فارسى ، به عنوان چاشنى كتاب ، بهره مىگيريم استفاده مىكنيم ، آنگاه به سراغ پيشگفتار مىرويم :
* شعرى در اوصاف شيعه
تأليفات بجامانده از شيعه و مفسران عالىشأنش ، آنچنان از عظمت و گستردگى برخوردار مىباشد ، كه توان برشمارى و استيفاى حقوق همهء آنها ، مقدور هيچ فرد پژوهشگرى نيست ، چون محبّت و ولاى اهل بيت ( ع ) و دوستى با قرآن كريم ، آنچنان با سرشت وجودى شيعه به هم آميخته است ، كه تفكيك آنها از همديگر ناممكن و غير مقدور مىباشد ، ازاينرو هر عالم شيعى و آگاه و مطّلع طبعا يك اثر قرآنى و تفسيرى از خود بجا نهاده است . چه ما دسترسى داشته باشيم يا نه ؟
ازآنرو كه شناخت صفات و ويژگىهاى شيعه از مواردى است ، كه مىتواند مورد رغبت و علاقهء خوانندگان و جويندگان حقايق اهل بيت ( ع ) بوده باشد ، شعرى را كه جناب صدر طباطبائى در مقام معرّفى شيعه و بازگويى برخى از خصوصيّات پيروان آن مكتب به نظم كشيدهاند و نگارنده نيز اوصافى چند بر آن افزوده است ، در مطلع اين قرن قرار مىدهيم تا تفسيركنندهء كلمهء اخير از نام كتاب « طبقات مفسّران شيعه » ، بوده باشد . گرچه اين نام پرآوازه ، پيش طالبان بصيرت و صاحبان حقّ و حقيقت ، بسيار روشن و هويدا ، و كالشّمس فى رائعة النهار مىباشد .
شيعه يعنى قصّهء غمرنگ « طفّ » * شيعه يعنى زندگى وقف هدف
شيعه يعنى جوشش ، از درد درون * شيعه يعنى پوشش از ديباى خون
شيعه يعنى شاخهء طوباى عشق * شيعه يعنى تشنهء صهباى عشق
شيعه يعنى جوهر سازندگى * شيعه يعنى گوهر تابندگى
شيعه يعنى سمبل نبض حيات * شيعه يعنى عنصر صبر و ثبات
شيعه يعنى چهرهء بزم حضور * شيعه يعنى ناظر امواج نور
شيعه يعنى مردمى صافى ضمير * مردمى بر نفس خود ، مولا و مير
شيعه يعنى همچون سلمان زندگى * شيعه يعنى همچو بو ذر بندگى
شيعه يعنى همچون عمّار دلير * سر سپردن بر دم شمشير تيز
شيعه يعنى مالك اشتر شدن * طالب ترك سر و افسر شدن
شيعه يعنى ميثم تمّار و دار * شيعه يعنى عالم شبزندهدار
شيعه يعنى مظهر قسط و قضا * شيعه يعنى مظهر عزّ و غزا
شيعه يعنى مظهر عدل على ( ع ) * شيعه يعنى مظهر فضل على
شيعه يعنى رسته از خودمحورى * شيعه يعنى دشمن تنپرورى
شيعه يعنى تارك طول أمل * و آنكه آميزد به هم علم و عمل
شيعه داند منهج و منهاج را * شيعه داند قصّهء معراج را