تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 1001

مساهمون:

ص١٠٠١

شيخ صدر الدّين اشنهى

فرزند تاج الدّين اشنهى است از اوست :
ز نورت شمع ايمان درگرفته * ز رويت گل به بستان درگرفته گهى ياد خوشت كرده بهارى * ازو بوئى بريحان درگرفته شرارى زان رخ زيبا بجسته * چراغ آسمان زان درگرفته ز لطف آن لب‌ودندان شيرين * بسا دل‌مرده را جان درگرفته فتاده سوز عشقت را بعالم * به دانا و به نادان درگرفته گشوده لب به هنگام فصاحت * ازو نى شكر افشان درگرفته ز دندان بر عمان افتاده عكسى * به دامان در و مرجان درگرفته ز شوق آن لب شيرينت مردم * شنو ، مى لب بدندان درگرفته
* * *
وه‌وه كه دل اندر خويش خالى گردد * چون قابل نور لايزالى گردد هىهى كه ز دل چو نقش گل برخيزد * آينهء ذات ذوالجلالى گردد
در مدح رسول اكرم ( ص ) گفته است :
زهى رويت چراغ عالم جان * زهى مهر تو گشته همدم جان ز خلقت شد معطر مجمر جان * ز رويت شد منور طارم جان ز جويت آب خورده شاخ طوبى * ز خاكت شد مركب آدم جان شده پايت كلاه تارك عرش * وجود تو نگين خاتم جان بوصلت شد مقرر شور و شرها * ز هجرت شد محقق عالم جان ز فيضت شد مخمر خاك قالب * ببويت شد مقدم عالم جان بجز چشمت كه ديد اسرار رويت * بجز فكرت نباشد محرم جان اگر يكدم رسد از تو بجانى * دو صد عيسى بزايد مريم جان ز عشق روى و بالاى چو سروت * گرفته « اشنهى » هردم كم جان
( قند پارسى ، ص 359 )