شيخ صدر الدّين اشنهى
فرزند تاج الدّين اشنهى است از اوست :
ز نورت شمع ايمان درگرفته * ز رويت گل به بستان درگرفته
گهى ياد خوشت كرده بهارى * ازو بوئى بريحان درگرفته
شرارى زان رخ زيبا بجسته * چراغ آسمان زان درگرفته
ز لطف آن لبودندان شيرين * بسا دلمرده را جان درگرفته
فتاده سوز عشقت را بعالم * به دانا و به نادان درگرفته
گشوده لب به هنگام فصاحت * ازو نى شكر افشان درگرفته
ز دندان بر عمان افتاده عكسى * به دامان در و مرجان درگرفته
ز شوق آن لب شيرينت مردم * شنو ، مى لب بدندان درگرفته
* * *
وهوه كه دل اندر خويش خالى گردد * چون قابل نور لايزالى گردد
هىهى كه ز دل چو نقش گل برخيزد * آينهء ذات ذوالجلالى گردد
در مدح رسول اكرم ( ص ) گفته است :
زهى رويت چراغ عالم جان * زهى مهر تو گشته همدم جان
ز خلقت شد معطر مجمر جان * ز رويت شد منور طارم جان
ز جويت آب خورده شاخ طوبى * ز خاكت شد مركب آدم جان
شده پايت كلاه تارك عرش * وجود تو نگين خاتم جان
بوصلت شد مقرر شور و شرها * ز هجرت شد محقق عالم جان
ز فيضت شد مخمر خاك قالب * ببويت شد مقدم عالم جان
بجز چشمت كه ديد اسرار رويت * بجز فكرت نباشد محرم جان
اگر يكدم رسد از تو بجانى * دو صد عيسى بزايد مريم جان
ز عشق روى و بالاى چو سروت * گرفته « اشنهى » هردم كم جان
( قند پارسى ، ص 359 )