نيست روشنطينتان را از غم گردون ملال * در دل دريا گره كى موج دريا مىشود
به قصيدهء معروف بحر الابرار خاقانى شروانى نظيره ساخته كه چند بيتى از آن نقل مىشود :
دل من طور معنى ، عشق او موسىّ عمرانش * تجلّاى جنون باشد عصا و عقل ثعبانش
طلب بحريست پرآشوب كاندر هر طرف بينى * كدورت موج ، محنتهاى رنگارنگ طوفانش
شكفتى كى نصيب غنچهء دل مىشود چون گل * نخندى تا بر اوضاع جهان و باغ و بستانش
* * *
سراپا چشم بودم دوش از ذوق تماشايى * به راه انتظار جلوهء خورشيد سيمايى
كمند وحدتم شد طوق قمرى بسكه پيچيدم * به خود از حسرت مويى ميان سر و بالايى
( تذكرهء نصرآبادى ، ص 173 - 174 - دانشمندان آذربايجان ، ص 391 - 392 )
واقف خلخالى [ ( ميرزا ابو طالب ) ]
ميرزا ابو طالب متخلص به واقف از سخنوران اوايل سدهء سيزدهم ه ق . خلخال و از معاصران صاحب رياض الجنة ( مؤلفهء 1216 ) است . همو مىنويسد :
« در بلدهء يزد ملاقاتش اتفاق افتاد جوانى بىباك و صاحب فهم و ادراك بود اشعار آبدار بسيار دارد در خصوص عبايى كه حاجى خليل نام به او بخشيده و كوتاه بوده گفته و هى هذه نظم :
قبلهء خلق جهان حاجى خليل اى كز ازل * بهر حاجت خلق را جز درگهت درگاه نيست
كعبهء كل از خليلآباد ، اگر گرديده شد * كعبهء دل هم ز تركان كم ز بيت اللّه نيست