ديره سر باستانه اچ ته دارم * خود نواجى كو وربختى چو كيجى
پس از آن پسر بيامد و پاره سبزى و تره جهت حوايج زاويه بياورد ، شيخ قدس سره به او فرمود با مادرت بگو كه مىخواهى كه ما تو را ياد آريم تره و سبزى بىوزن مىفروشى منت چون ياد آرم » .
از فرستادن سبزى و تره پيداست كه اين درويش بانو در شهر اردبيل يا در اطراف آن باغبانى مىكرده و اين دوبيتى نمونهايست از زبان آذرى قرن هفتم و هشتم كه در اردبيل متداول بوده ، معنى دو بيت چنين است :
ديرگاهى است كه اين سر با سوداى تو گيج است * ديرگاهى است كه اين چشم اشك خونين مىريزد
ديرگاهى است كه سر به آستانهء تو دارم * خود نمىگويى كه بدبخت چه كسى هستى « 1 »
( صفوة الصفا ، ص 220 - آذرى يا زبان باستان آذربايجان ، ص 40 - نشريهء دانشكدهء ادبيات تبريز ، سال 7 ، شماره 4 )
بايندر خان صفوى
در قرن يازدهم در كمال مردى و اهليت مىزيسته و چون ربطى به سلسلهء صفويّه داشته به خويشاوند مشهور و همواره با شعرا و فقرا محشور بوده ، از اوست :
كاش زلف تو دگر بو به صبا نفروشد * تا صبا منّت كونين به ما نفروشد
* * *
به رغم توبهام بزم خوشى آن رشك مه دارد * خدا از آفت طاقت دل ما را نگه دارد
گويند داغ سوز كه واسوزى از غمش * خود را تمام سوختم و وا نسوختم
( تذكرهء نصرآبادى ، ص 39 - روز روشن ، ص 89 )
هامش
( 1 ) - كسروى معنى « كيجى » را بيان نكرده است ، اديب طوسى آن را « كسى » معنى كرده به نظر نگارنده در اين مورد توجه به كلمه « كيجا » كه به معنى كنيز و دختر است ، شايد خالى از فايده نباشد .